۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

باد هر کجا خواست می وزد


انسان اگر بودم آن­سان می­اندیشیدم که انسان. می­ماندم در همان غار یار شاید، بی­خیال ایران رادیاتور. سکوت را فریاد می­کردم، آهنگ و آوای درونم. نت­های آن سمفونی را، با شاخهء نی هم می­شد نواخت. نیازی به ارکستر نبود. کافی بود چند سوراخ برای جای انگشتانم، روی نی ایجاد کنم، و با نیمهء لب، احساسم را بر آن فوت کنم. نام و نشانم را، اما به کس نمی­گفتم، راز را او می­دانست تنها. نه مرد بودم نه زن. نه سپید بودم، نه زرد. نه سرخ و نه سیاه. تنها، بودم.
سررشته­ها را می­رشتم. سکوتم، شعر شعور کیهان بود. آب را جاری می­خواستم. با سنگ­ریزه­ها الفتی دیرینه داشتم. عشق را می­گسترانیدم و سفره­ام از روی زمین جمع می­کردم. روزها در سفر بودم و می­خندیدم. شب­ها در تاریکی، چشم­هایم می­بستم، و خود را به خواب می­زدم، تا رویای خویش ببینم.
درختان و گیاهان را پاسبانی می­کردم و تنها دارایی خود، هوا را نفس می­کشیدم. آسمان را می­پائیدم، که هر از گاه ببارد، تا بشنوم که می­بارد. مهتاب را به میهمانی آرزوهایم دعوت می­کردم، و با آفتابگردان­ها نرد عشق می­باختم. یاس­ها را بر گردنم آویزان می­کردم. بر حلقه­های نور آغوش تبسم می­گشودم. آواز رودها را در ذهن خویش ضبط می­کردم. بوی رزها را به درون می­کشیدم، و در خیال، رنگ­ها را می­آمیختم، و با انگشتانم به دیوار غار می­آویختم.
زیباترین تصویرها را، به بال و پر پرندگان، به جسم و پوست، از حیوان و گیاه می­بخشیدم. از رنگین­کمان برای درب غارم، تاق قوس­ و قزح می­ساختم. شبنم گلبرگ­ها را می­نوشیدم. تن خیس گیاهان را، با احساسم لمس می­کردم. با موج­های دریا، دریاچه­ها و برکه­ها هم­بازی می­شدم، و مدام لب ساحل را می­بوسیدم و عقب می­نشستم. با احساس تپه­ها و سکوت کوه­ها همراز می­شدم، و سکوت را می­آموختم. از سکوت که خسته می­شدم، با خیال می­پریدم. با پاها راه می­رفتم، و با دست و پا شنا می­کردم و گاه هم می­خزیدم.
برگ­ها را می­شمردم. از ستارها با لنز مردمک چشمانم عکس سه­درچهار می­گرفتم. برای شبتاب، تاب و سرسره می­ساختم. برای بلبل درب باغ گل، باز می­کردم. برای کرم ابریشم، دسته­دسته برگ توت جمع­آوری می­کردم. برای ماهی قایق می­ساختم، خدای نیلوفرها را ستایش می­کردم، عطر مریم­ها را دسته می­کردم. شادی را می­ستودم. زیاد حرف زدم شما بگوئید...

نگارش: ا. شربیانی ، تاریخ نگارش: 11/10/1389 تاریخ انتشار: 04/11/1389 تهران







۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

چایی در سکوت



سپیده دم است، درختان عریان در سکوت ایستاده­اند، در انتظار باران. یاد آب پر چین و خروش درون کتری از خاطرم می­گذرد. کتری قوری به دوش.عطر چای دم شده، به آن سویم کشاند، از کنار پنجره. در روزهای سرد، سحرگاه و در سپیده دم، توگویی چایی گل آب اناری و داغ؛ می­چسبد. بفرمائید: چایی قند پهلو.
بخار آب را می­بینم، نفس بلندی می­کشم. عطر چای که به مشام می­رسد، نفس را عمیق­تر می­کشم. انگار که در کنار آبشار ایستاده باشم، در هوای با مه و رطوبت خوش­آیند در هم آمیخته، همراه و همراز. با نوای بی­بدیل و هوش­ربای موسیقی آب شار مدهوش می­شوم. انگار که ببینم، دانه­های زلال آب، چه حالی دارند. آنگاه که سرازیر می­شوند.
لابد می­دانم سراغ کدام دره­ها را خواهند گرفت، از بستر خویش در رود چه خواهند پرسید. هوس آمیزش با خاک، در هر قطره از آب ­هست، در احساسم با دانه­های بی­رنگ آب شریکم. آنگاه که دست به دست هم می­دهند، در ذهنم آبی می­شوند. شاید هم، چون بی­رنگند مثل آئینه، آسمان، جمال آبی خویش را، در صحنهء رود، در تک­تک آن قطرات می­بیند که ببیند کاش. آنگاه که چون حریر، نرمتر از احساس نسیم، می­لغزند بر تن دشت.
در مسیر رود، دانه­های آب هر یک جداگانه، با سنگ­ریزه­ها و شن­ها، خوش­وبش می­کنند. حالت چطوره؟ تو چگونه­ای؟ گاه نیز بگومگوئی دارند، یاد خاطرات آسمان. بله، با یاد آبشار نفس می­کشم، انگار که جویباری باشم، که سنگ­ریزه­هایش را هر لحظه می­شوید، تا هرچه ناپاکی را، به زیر خاک بخشد، سـُر بخورد، بپیوندد.
اگر شاعر بودم، می­خواستم قطره­ آبی باشم، که قلم موی خیس را به رنگ آبی می­آمیزد. تا در بوم نقاشی ونگوگ، در آن گلدان تابلوی گل­های آفتاب گردانش، نام آن شیفته را، به یادگار بنویسم. شاید هم می­خواستم، مرز زردتیره و زردروشن پشت صحنهء همان گلدان را، با همان خط به رنگ آبی بکشم، و آن دو صحنه را از هم جدا کنم.
احساسم و کلنجار ذهنم، مانند قصه­های سِحر و جادوهای خوب کودکانه است، انگار. گاه اسب سفیدی می­شود و در چمنزار می­تازد. گاه دوست می­دارد هنوز هم رنگین­کمانی باشد، در دشت و در گلزار. شاید هم بخواهد، لبخند روز آشنائی شود. از همه بیشتر دوست دارد انگار، آن لحظه­ای شود، که عکس یادگاری مادر را گرفت، همان عکس که سالهاست در کنار دیوار، روی کمد در قاب نشسته است. میان خرمنی از گل­های نسترن. می­خندد و چشم­هایش را بسته. شاید هم بخواهم برگردم به گذشته­های دور خودم، روز آغاز دبستان، رو به دوربین و میکروفون بگویم: «من کلاس اولی هستم، خوشحال هستم.» یاد افتخار اولین روز ورود به دانشگاه را به یاد باد می سپارم. شاید هم شوق دیدار دوستان در من است. زیر باران راه رفتن، خیس خیس و آرزوی خوب بسیار. به ترنم در می­آیم و یادم می­آید پراکنده، که روزی سروده بودم:
ابر ِ زیباروی و رویای ِ بهار، نرم و چابک، نغمه پرداز ِ نگار
ساز ِ باران، قطره، احساس ِ فرود، آسمانم چهره بگشود، این سرود
گرم و شیرین­تر بزن، آهنگ ِ سیم، ای تو در اوج و در آغوش ِ نسیم
گفت، با ساز ِ حـَزینـَش جویبار، غنچه تا خندد، تو باران شو، ببار
دلربائی کن، دل­آهنگی بزن، خستگی درکن، کمان رنگی بزن.
نگارش و انتشار: ا. شربیانی ، 30/10/1389 آخرین روز دیماه ، تهران


۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

فرشته­های سپید برف



سلام بر فرشته­های سپید برف
دو سه روز پیش، سنسورهای احساسم یادم آورد، خواهد بارید. برای همین بود که یک هفته قبل از باریدنش، واژه­هایی سرهم کردم، بنگاشتم آن خبر خوش را برای دوستان در همین یادمان. اکنون آن احساس و آن عروس جامهء سپید پوشیده، و آمادهء اجرای مراسم است. بله را، با اجازهء بزرگترها بر لب آورده و چهره­اش از خجالت کمی گلگون شده است. خوشحالم که در این جا هم برف باریده. امروز صبح دلم خواست دوربین را بردارم و از درختان پر از شکوفه­های سپید شهرک، آن هم از منظر بالا، عکاسی کنم. نشد بعد از سکوت آسمان و چشمک آفتاب عکس گرفتم، نتیجه راضیم نکرد. از دیروز صبح، چشم به راه بودم. بارها کنار پنجره رفتم، می­خواستم ببینم چگونه می­آیند فرشته­ها، با بال­های همیشه سپید. چگونه از آسمان به زمین، نزول اجلال می­فرمایند، تا زندگی را بار دیگر در اینجا نیز متبرک کنند.
کوچکتر که بودیم، دعا می­کردیم، برف ببارد تا مدرسه­­ تعطیل شود. در میان­سالی شاید برای برف­بازی، شاید هم برای اسکی، برف را می­خواستیم. گاه همراه دوستان می­رفتم، تا حین سر خوردن، زمین بخورم. بعدها بچه­ها بودند، که تا برف می­آمد، می­پرسیدند: «بابا فردا تعطیله؟»، که اگر تعطیل می­شد که می­شد معمولا. آن­ها را برای برف بازی، به تپه­های اطراف میرداماد، یا بعدها به محوطه­ی شهرک می­بردم، تا آدمک برفی درست کنند و گلوله­های کوچک از آن فرشتگان سپید بال به همدیگر پرت کنند. در این چند سال گذشته، اما حسرت به دل بودیم، تا رنگ سپیدی را باز هم ببینیم. البته در کوهپایه­های تهران، می­بارید. ولی در شهر خبری نبود.
دیشب ساعت ده وقتی میهمانی را بدرقه می­کردم، گلوله­ای از برف را با خود به خانه آوردم، و سوغاتی را در دستان بچه­ها گذاشتم، تا باز هم یاد ایام کنند، و دل­خوش دارند. خنده بر لب­های همگان برگشت انگار. از خود پرسیدم: چه رمز و رازی در این دانه­های سپید زندگی­بخش هست؟ چگونه بدون کلامی، همه با دیدن و یا با لمس کردنش حتی، به این آسانی می­خندند؟ با خود اندیشیدم بنویسم، تا شما نیز یاد ایام کنید. شاخه­های درختان زیر بار سپیدی سر خم کرده­اند. انگار درختان را با چراغ­های کوچک براق، آراسته باشند. شاید این آذین­بندی برای این است که باز هم بهار بیاید.
تا پیام تو رسید، لحظه­ها دل­دل کرد، تنم از ابر چکید، چشم ِ نرگس شد و آواز، ترنم گل کرد.
نگارش و انتشار: ا. شربیانی تاریخ 26/10/1389 تهران

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

یاد ایام بخیر



این روزها برگ­های به جا مانده و خشک، زیر گام­ها، واپسین احساس خویش زمزمه می­کنند انگار. نفس پیش از ناپدید شدن خویش می­کشند. زیر برفی که می­بارد، البته که خواهد بارید. اگر نبارد برگ­ها پدیدار نمی­شوند. رنگین­کمان دوباره نمی­روید، و اگر رنگین­کمان نباشد، آن گاه رنگ نیست. رنگ اگر نباشد، رنگ قرمز، ابریشم را از یاد خواهد برد، و رنگ آبی، با سردی آب میانه­ای نخواهد داشت. سخن آخر، رنگ زردی هم نخواهد ماند، تا همچو نور خورشید به صورت آدم­ها بتابد و آفتاب­گردان­ها را بچرخاند.
نوای آهنگین بازپس نشستن برف را، زیرپای رهگذران، آن هم در سکوت سحر، لابد شنیده­اید. جایی خواندم یا از کسی شنیدم، که قطرات آب موجود در جهان، به ابتدای آفرینش، یک جا جایگزین بودند. در خیال خویش بنگرید که همهء آب اقیانوس­ها، دریاها و دریاچه­ها، جریان رودخانه­ها، نهرها و جویبارها، همهء قطره­های ریزنده از رگبارها و باران­ها، شبنم­ها و ژاله­های بنشسته بر گلبرگ­ها، برگ­ها و سبزه­ها، و والاتر از آن و این جدایی واژه­­ها، همگی اشک­ها، در یک نقطه، مجتمع باشند. آن جایگاه مقدس، بعدها نام­های زیادی برگزید، یکی از آن نام­ها چشمه بود.
شاید، بازپس نشستن برف، و آن نوای آهنگین نیز، برهانی برای آن سخن باشد، که برف باید گامی بازپس نشیند، تا به آبی آب­ها بپیوندد، و از ابواب جمعی آب باشد. با ابرها و آب در هوا، شما را در کنکاش خود، با واژه­های نارسا، درگیر نمی­کنم. تنها اندیشهء زمین بازمی­گویم.
به اقیانوس، دریا و دریاچه اگر فکر کنیم، شب هنگام. شما را نمی­دانم، خود انگار می­کنم آئینه­های جامدی هستند، تا ستارگان را از زمین به سیاهی آسمان، در حالی بازبتابانند، که همزاد ماه هنوز در آن شناور باشد. در آن خیال، تا یاد دوست کنیم، انگار دلفینی از ژرفا به روی آب می­لغزد، و نغمهء خوش­آمدی آهنگین، برای شمایان که این خیال می­خوانید، می­سراید.
یادتان باشد، به جریان و امتداد رودخانه، نهر و جویبار، اگر فکر کردید، انگار کنید در خیال، آن دم را که سپیده، سینه بر افق می­ساید. پرندگان در جواب آواز می­خوانند، همان پژواک سایش است انگار. تنها شما هستید، که آن سایش و آواز بازتاب به گوش جان می­شنوید. البته که بازهم می­توانید فراتر روید. زمان در بند شده را ببینید، که رها شده و چون رود جاری­ست. رودخانه و زمان با هم، از همان چشمه، آغاز کرده­اند.
اگر به ریزش باران­ها، قطره­ها و شبنم­ها، و ژاله­های اشک فکر کردید، خیال خود برایم بنگارید. درمانده­ام که برنامه­نویسی چرا مرا اینقدر تشنه می­کند. دائم به فکر رنگ آبی­ام، همیشه با آبی خنک می­شوم. شاید برای همین چائی زیاد می­نوشم. درست حدس زدید، پرشی بود انگار. گویا جنس ورودی­­های پردازشگر ذهنم دیگر شد. یاد روزهایی افتادم که دستان کوچولوها در دستم بود، و برگ­های به جا مانده از پائیز را با گام­های بلند می­پیمودم. سرعت نمی­کاستم، تا بچه­ها گام­های بلندتری بردارند. انگار با همان ترفند، زودتر از راهیان دیگر رسیده­ایم به ترمینال. دوستی که پرواز کرد امسال. سال­ها پیش برایم گفت: «از دوران کودکی بچه­ها لذت ببر، بزرگتر که شدند، نخواهی دانست، شکوفه­ها کی به میوه نشسته­اند.» نیز گفت: «روی هر شانه­ات که شد، هر زمان که خواستند، بگذار لم دهند. انگار کن آسایش دو گیتی همان است.» یاد ایام بخیر.

نگارش و انتشار: ا. شربیانی تاریخ 23/10/1389 تهران


۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

لحظات زندگی


می­پرسید بهترین لحظات زندگی کدومه؟ معلومه، عاشق شدن، این که دیگه پرسیدن نداره، مرد و زن نمی­شناسه، آرزو می­کنم عاشق بشید، شده باشید. امید دارم آنقدر بخندید که دلتان درد نگیره. بعد از این که از مسافرت برگشتید، ببینید صدها نامه دارید، حالا چه پشت در، یا تو اکانت جی.میل، یاهو و ...
ماهی یکبار اگر نشد، لااقل سالی یکبار به مسافرت بروید، البته که به یک جای خوشگل و دیدنی، جایی که همه شادند، می­خندند و خوشحالند که شما هم اونجا هستید، لابد میدونید منظورم چیه.
آرزوی دیگرم این که در رختخواب دراز بکشید و به صدای بارش باران گوش بدید، از حموم که دراومدید بیرون، ببینید حوله­تان گرم گرمه. کسی را که معمولا زیاد نمی­بینید ولی دلتان می­خواهد او را ببینید، به شما تلفن کند. توی جیب لباس­هایی که سال گذشته هم ازش استفاده نمیکردید، پول پیدا کنید. برای خودتان تو آینهء اتاق یا آسانسوری که تنهایی سوارش شده اید شکلک در بیاروید و بخندید. تلفن نیمه شب راه دور از دوستی داشته باشید، از خارج یا داخل فرقی نمیکنه، که مکالمه ساعت ها طول بکشه، وقتی که صحبت تمام شد و گوشی را گذاشتید، بگوئید آخیش کیف کردم. بدون دلیل بخندید، تصادفی بشنوید که یک نفر داره از شما تعریف می­کنه. خمار خواب بیدار شوید و ساعت را نگاه کنید و ببینید که باز هم تا چند ساعت دیگر می­توانید بخوابید.
دعا میکنم آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی را که دوستش میدارید به یاد شما بیاورد. پیشنهاد میکنم عضو یک باشگاه ورزشی شوید و دائم شیرجه بزنید، از بالای تپه یا از پشت پنجره، یا پشت بام یا حتی از تو خیابان، به غروب خورشید نگاه کنید و خودتان هم نفهمید، که لبخندی به زیبائی طلوع همان خورشید چهره­تان را آراسته، ولی البته که دیگران ببینند، که شما مجذوب ناپدید شدن و برآمدن همان خورشیدی هستید، که درون دلتان پنهانش کرده اید.
دیگه، جونم براتون بگه، دوستای جدید پیدا کنید، از اونایی که دلتان براشان غنج میره، از اونایی که وقتی می­بینیدشان، دلتان هُرّی میریزه پایین، و شما جمعش نمیکنید، میگذارید همین طور دلتان پخش و پلا باقی بمونه.
باز میخواهم که لحظات خوبی را با دوستانتان سپری کنید، کسانی را که دوستشان دارید، همیشه خوشحال ببینید. یه دوست قدیمی را تصادفی ببینید و ببینید که اصلا فرقی نکرده. لبخند بزنید و احساس کنید که انگار باد خنکی تو دلتان میوزه، انگار که سر میخورید.
کاش عصر که شد، تو یکی از اون مسافرتها کنار ساحل دریا قدم بزنید. یکی را داشته باشید و بدانید که دوستتان دارد. یادتون بیاد که در دورهء نوجوونی دوستای کله پوکتان چه کارهای احمقانه و خنده داری کرده­اند، بخندید و بخندید و بازهم بخندید.
آره این ها بهترین لحظه‌های زندگی و بهترین آرزوهایم برای دوستانم هستند. قدر خودتان را بدانید، زندگی یک مشکل نیست، که حلش کنیم، بلکه یک هدیه است، باید ازش لذت ببریم. سال نو میلادی بر همگان مبارک.


نگارش و انتشار: ا.شربیانی 09/10/1389 تهران


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

در گذشت عمو، حاج نجف زمانپور آذر شربیانی



روز یک­شنبه 23/08/1389 حاج عمو نجف هم رفت، امروز سه هفته است رفته و من هنوز سوگوارم، آخرین نمونه بود از یادگاران نسل پیش. زیبای خفته، آرمیده کنون از رنج بار هستی. چه زیبا شانهء خویش می­تکاند به عادت و وسواس. همراه با شکوه لبخندی همیشه بر لب. آرام بود عین برکه­های ماه. انگار به بیداری نیز رویای عالم دیگر می­دید. بجز چند روزی شاید، هرگز دنیا برایش گرامی نبود. خوشحال که بود، نصف لب سمت دلش بالا می­پرید و سر کج می­کرد و چهره­اش می­شکفت به شادی و یاد خاطر. با مرحومه حاجیه زن عمو و ایشان هر سه، در یک سال برای اولین بار به حج مشرف شدیم. من به جستجوی نادانی خود بودم و آن­ها ادای فریضهء واجب، دیدار با یاد محبوب. انبوه چادرهای عرفات، و اشعه­های سوزان آفتاب نگذاشتند، مسکن­شان بیابم و زیارتشان در آغوش کشم. بعدها گلایه کردند. در مدینه، مکه و منی نیز، کارهای همیشگی نگذاشت بیابم آن دو مهربان را. در سال­های بعد نیز که بجای پدر و مادرم مشرف شدم، که آن­ها نیز علی­رغم میل نتوانسته بودند تا زنده­اند ببینند، آن دیار امتحان سنگ­های تفتیده از هرم آفتاب و بیت عتیق را. پا گذاشتن جای پای آنهائی که دوست می­داشتند، ندیده بودند آن بیت عتیق را، مسیر صفا و مروه را گز نکرده، کوچیده بودند به باغ گلستان خاطرم. پس از بازگشت، حاج عمو آمد و خندید و گفت از آن چه نمی­گفت، حتی نمی­آمد. پرسیدم: آن سفر چگونه بوده برای ایشان. خندید و گفت: باید تنها رفت. حاجیه خانم زن عمو نیز، چهار سال پیش رخت بربست و عازم جهان بالا شد. گریه می­کرد عمو و می­گفت: من هم بزودی خواهم رفت. می­خندید و می­گفت.
در مراسم تشییع و شام غریبان و سومش در تبریز همه بودند، هزاران انسان که او را دوست می­داشتند، در پرسه­ها همه از حسن سلوک او می­گفتند. همسایه­هایش و فامیل، همه و همه. اولین پنج­شنبه­اش در خانهء پسر بزرگش رضا برگزار شد.
دومین پنجشنبه­اش را در مسجد شربیانی­های شهرری مراسم گرفتند و گرفتیم. در مسجد امام محمدباقر علیه السلام.
سومین پنج­شنبه و جمعه­اش را در شربیان، فامیل، وابستگان و همسایگان آراستند، با گذشت این همه روز اکنون دلم هنوز نیز سایه پوشیده و سیاه. روح پر فتوحش قرین آرامش.


ا. شربیانی ، نگارش و انتشار: 14/09/1389 هجرت شمسی، تهران


۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

گردن آویز یاسمن


گاه از خود می­پرسم چرا نمی­نویسی؟ در پاسخ به یاد می­سپارم آوازی را که باد بالای ِ سرم، و در میان ِ برگ­ها می­خواند، اما هرگز برگردان ِ آن، به واژه­های آشنای ِ دیگران در توانم نبود، تا بنگارم و بگذرم. مگر دریا زمزمه­هایی را که با سواحل ِ خود می­کند، هرگز توانست بنویسد؟
با خود می­گویم: آنچه به نگارش آید، نه زیباست، اندیشه را توان ِ وصف ِ رویا و خیال نیست. باورم هست، که آسمانی­ترین عواطف ِ دل، هیچ از دل بیرون نمی­روند. آن چه احساس می­کنم و می­کنیم. گویشی که از آن حس به ذهن ِ قلم جاری می­کنم و می­کنیم، متفاوت است. انگار کن تفاوت ِ بین ِ سادگی ِ حروف ِ الفبا را، با رازواره­های ِ درون ِ روح ِ انسان. می­خواهم بگویم: با این الفبا نمی­شود روح را نبشت، باید که این بهشت را به هـِشت.
نمی­دانم، شاید باید از شاهدی باز پرسم. آیا می­توان آهنگی را که کهکشان­ها می­نوازند و نواخته­اند، تنها با یک نت، یا حتی با یک نی، به نوازش درآورد؟ چگونه می­توان میخکی سرخ را ستود، آنگاه که چون قطره­ای خون، بر کفن ِ سپید ِ کوه نشسته است، و ابر و باد و باران را نیایش می­کند؟ آیا دشوار نیست بنگاریم نامه­ای برای دوست، و خیال و برداشت خود، از او به او بگوئیم؟
انگار می­کنم برای همگان دشوارست. هر آن زمان که خواسته­ام بنگارم، گسترهء اندیشه­ام را توان گنجایش ِ ستودن ِ دوست نبود و نیست. حتی رنگینه نام­ها و آواها هم در جان ِ ذهنم نمی­گنجند، چه رسد به یاد ِ دوست. خیال این که چه بزرگوارانند و توانا و دانا.
برای ِ دیدن ِ یاد ِ آن­ها، باید آبی ِ دریاها را، در جنگل­های ِ سبز و انبوه برویانم. باید الفبای ِ تازه­ای برای ِ نگاشتن ِ احساس ِ خویش، اختراع کنم. باید دفترها را به گلبرگ­های ِ رنگین بیارایم، تا نگارش ِ نام و یاد ِِ آن نازنینان را شایسته باشد. باید دستور ِ زبان ِ گنجشک­ها را کشف کنم و خوب یاد بگیرم، تا بی­ریا جیک­جیک کنان همه چیز را به برگ­ها و شاخه­ها بگویم، تا باد به زبان ِ ریشه­ها برگرداند. یا، دست­کم در سکوت به پرواز بیندیشم و در خیال، آمیزش ِ باد و بال را ببینم. اگر توانستم بود بنگارم، باید نامه­ام بر گل­برگ­های ِ آبی بیارمد، و اگر پاکتی برای ِ پوشاندن ِ تن ِ واژه­ها لازم آمد، رنگش از فیروزه باید، خیس از اشک­های ِ شور به رنگ ِ مروارید پنهان.
نمی­دانم چگونه می­شود ماه را نوشت. ستاره­ها را شاید بتوان نقش زد، بر بوم، بر دار ِ قالی. سرود را توان ِ خواندنش هست اما نتوان نوشت. کوه و دشت را، آن گاه که برف ِ زمستان پوشانده، می­شود دید، در سپیدی کاغذ نیز شاید خیالی خالی بیارمد. اما به تابستان، بهار یا پائیز چگونه می­توان آن همه رنگ را نوشت. بال ِ پرندگان و ابرهای ِ گسترده را نیز. ابرهایی را می­گویم که انگار هر روز به مدرسه می­روند.
نام و نشان جزیره­ها را روی نقشه­ها می­توان نگاشت. اما بغبغوی ِ کبوتر ِ دلم را، حتی در خیال ِ ژنده­ام نیز نمی­توانم آویخت. واژه­هایم نمی­توانند و نتوانستند بر ارابه­های ِ باد فرمان برانند، تا خواسته­ام باد را ستایش کنم، مدهوش گشته­ام. نمی­توانم حتی در ستودن ِ نسیم نیز واژه­ها را به صف کنم و به رکوع و سجود وادارشان کنم.
شنیده­ام، کسانی چون بر توسنی نشسته­اند، به یاد ِ باد آن را جهانده­اند. آن­ها گذر از پرچین ِ باغی را، جهش از دیوار ِ کوتاه قدی را، یا پرش از جوی ِ آبی را، با گذر ِ گردونهء باد از پنج قارهء جهان، برابر نشانده­اند. بگذار دلخوش باشند و بنشانند، با باران چه می­کنند؟
این­ها که نوشتم پیش­کش، شاید اگر شما بدادم برسید، بتوانم باز هم آفتاب­گردانی بنویسم، که روی یکی از گل­برگ­هایش یک نقطهء آبی ِآبی نشسته باشد. شاید بتوانم صدف­های دریایی را برایتان بنویسم، مرواریدها را، آن زیبایی را، که با گردی ِ خویش کف ِ دست را قلقلک می­دهند.
این و آن همه شاعر و نگارندهء توانا کوشیده­اند. به چه میزان موفق بوده­اند تا عشق را معنی کنند؟ دستمال­های بدرقه را می­گویم.
آیینه­های رویایی را
کشتی­های ِ آفریدهء انسان­ها را
نشانی ِ ماهی­های ِ قرمز را
گنج­های ِ عاج را
گیسوان را که باد شانه کرده است، آنگاه که نسیم از درازی ِ گیسوی ِ سیاه نالیده که حیف، عمر کوتاه و گیسوی ِ سیاه ِ تو دراز
چشم ِ خرگوش ِ در انتظار
کرک ِ هلو و حس ِ چشیدن ِ دست
بوی ِ گردن­آویز ِ یاسمن.

ا. شربیانی نگارش و انتشار مورخ: 20/08/1389 از هجرت شمسی - تهران