ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

نوروز به روز به هر روز و هر روز به روز چو نوروز


این بار برای دیدنِ رویِ نگارم بهارست، که از پنجره­های سحرگاه می­نگرم. نمایشگاهِ آسمان پهناور است و دریایش بی­کران. نسیم وسوسه ­می­شود تا از لایِ درز پنجره، خنکایش از دلم بگذراند. کاش بتوانم چشمِ خویش، از دیدگاهِ رو به جنوبِ پنچره­ام، به آن سویِ جزیره­یِ عاشقانِ در شرق برگردانم، تا، آمدنش شادباش بگویم. انگار می­کنم آمده، بهتر که شما هم چشم به راهِ بهار باشید. نگذرید، بگذارید این بار نیز، گل­غنچه­ها، از گونه­یِ رو به خورشید و شادمانِ حضرتِ شرق به رُویند، و سپس به سویِ آن غروبِ دل­انگیز نیز بیایند. بگذارید بازهم، تپه­ای از شرق، داستانِ آن هزارویک پرده­یِ رنگین از زندگیِ خویش، در گوشِ تپه­یِ غربِ همجوارش، پچ­پچ را زمزمه کند، تا همه­ی درّه­ها، سراپا گوش شوند، و گوشواره­هایِ الماس­نگینِ ستاره­نشان از قندیل­ها بچکانند و جاری شدم، شدی، شد، جار بزنند. امسال نیز، تا «آمد نوبهار»، دیدگانِ بیدارتان، رو به آغوشِ آسمان نگاه­دارید، تا آسمانیان به غرفه­هایِ درخشانِ دل­تان بنگرند. آنگاه، اگر خواستید، با بهار هم­گام، بگذارید پاهایِ خجسته­تان، بازهم از گوشه کنارِ دیارِ دوستی، دیدار در نوبهار کند. اگر نشد و پاها خسته بود، آنگاه سفره­یِ خیال­انگیز بگسترید، دل­دشت­هایِ بی­ریاتان را با انگشتانِ خیالِ مهربانتان بیارائید، تا بازهم نسیمِ شرق بوزد، و جامه­هایِ عطرآگین­تان را بوسه باران کند. تا آنگاه که با بادِ غرب هم­سفر گشت و نسیم، برگشت، دوستدارانتان، طعمِ نفس­هایِ سحرگاهی و شامگاهی­تان را، بنوشند و بنوشم.
می­خواهم، سرودِ هوسبارِ هلو و میوه­هایِ آبدار و گل­ها را، در مرزِ بهار و تابستان بسرایم. جوانه­هایِ نازک را، که زیبایی پیشِ خورشید نمایان می­کنند، تا عشق، در رگ­هایِ تپنده­ایِ روان، و شکوفه­ها، برگِردِ ابروانِ بامداد آویزان شوند و گونه­یِ تابناکِ شامگاهِ آزرمگین بیآرایند. تا خوشه­ساز نیز سرودی سر دهد و ابرهایِ سبک بال، بر گردِ سرش، شبنمِ گل، بیفشانند.
دست می­گشایم تا هرسال و امسال نیز همچون بگذشته­ها، خیالم بال بیاراید و نیرو بگیرد و شادمان، تابستان پیش رو را نیز، از درّه­های کشورم بگذراند. اسب­هایِ سرکش پاهایم را راهوار خواهم کرد، در خیالم، رو به آن سربالائی­هایِ جادوئی خواهم تاخت. بگذار گرمایِ سینه­ام در این رویا، با هر بازدم، خنکِای کوهسارِ غمگینِ کشورم را آتش زند. می­نگارم: ای تابستان تو بتاب هر تابستان بر این بستان. سراپرده­یِ رنگین، در گذرگاه­هایِ سرزمینم برافراز، و در زیرِ درختانِ آلوچه و باغ­هایِ اقاقیایِ آرزو، همچون بگذشته­ها که می­آرمیدی، بخواب، در زیرِ انبوه­ترین سایه­سارِ نور در خیال. چه بسیار که روایتِ عشق و دل­داده­گی، از پشتِ بام­هامان بشنیده­ای، بازهم بشنو. یاد آمدم آن روزها، که مهرشیدت سوار بر گردونه­یِ خویش، ژرفایِ شرقِ آسمان پیمود و به نیمروز، تا به این زمینِ آریا خیره گشت و مردمان را که دید، ایستاد، تا آسمان جامه از آبیِ فیروزه­نگین بپوشد، تا آنگاه مردمانم را بار دهد و یکان یکان را درود و سلام گوید. همان­گاه شاید بوده باشد که مهر، هم چهره­هایِ گلگونِ ما دیده، هم حریرِ اندام و گیسوانِ بالنده­یِ سیاهِ دختران را شادمانه و یواشکی نگریسته به مهر. ای تابستان، در کنارِ چشمه­ساران و آن درّه­هایِ پوشیده از سبزه، بار دیگر نیز کاش به یاران و دوستانم فرصت دهید، تا دورِهم بنشینند و بنشینیم و آواز «با ما بنشین» را بار دیگر بشنویم و هم­آوا باهم بخوانیم. آنگاه قول می­دهم که اگر شد، در پرده­هایِ خیال یا در کناره­ی آن رودِ زلال، بار دیگر جامه از تن برکنم و بگسترم بر رویِ سنگ­ها، و به سویِ پاکیِ آبِ چشمه­ها، به شتاب روان شوم. درّه­های ما، تابستان­ها را برای همین کارهاست که سرفراز می­دانند، و برای همین­هاست که دوست می­دارند. خنیاگران، این نت­ها بر تارهایِ نقره­گونِ سازِ خودساخته بنواخته­اند، و می­نوازند هنوز، آن­ها که از تبارِ خیال بلند آوازه­اند.
پادشاهِ فصل­ها پائیز نیز امسال، شادکامی­اش را همچنان که می­نشست خواهد بنشست، و آوایِ رنگینِ خویش سر خواهد داد. در پائیزمان هماره از میوه پرباریم و از خونِ انگور رنگین. از دیاران ما که بگذرید، از سایه­بان­ها سرسری مگذرید. دمی، در زیرِ سقفِ سایه بنشینید. آنجاست که در خیالم، شاید بتوانید شادی را دمی بیاسایید و شادان بیارمید. آنجاست که باید آوایِ دلکش را با نفس کشیدن هم­نوا کنید، و هم­گام با گامِ خوشه­هایِ برگزیده­یِ سال، پای به شادمانی بکوبید.
برخاستید سبک، خویش بیاراستید، از فرازِ تپه­هایِ فلات بگذشتید یا بر هوا پریدید، و از چشم­انداز ناپدید شدید. تنها، بارِ زرّینِ خاطره­ای شیرین­عسل را که می­خندیدید بر هر حرف و سخن، بر جایِ بارِ جویبار بگذاشتید. آدرس ای.میل آن سر دنیا را بدهید، تا ازین سرای شرقی که درگذشتم، قبل از سر زدن به ستاره­هایِ چشمک­زن، سراغِِ «این.باکس» بهار و تابستان و پائیزِ آن دیار بگیرم و به زمستان نیز بگویم: ای زمستان، دمی دروازه­هایِ ستبر فروبند، مردمان سردشان شده، بام­ها را ملرزان، ستون­هایِ خانه را. گرده­ها را بیش ازین که هست خم مکن، به نهیبِ گردونه­یِ سرداب آهنین. اما، انگار سخنانم نمی­شنود. با کولاک­اش تنهاست. یا در کناره­ی دریای تابستان، آنسوی رود آرمیده یا دهن دره می­کند. زمستان اگر بازهم سنگین براند آراسته به زنجیرهایِ چرخ. مرغ طوفان اگر زنجیر بگسلد و میله­یِ پولاد بپوشد و بازهم عصایِ فرمارواییِ خویش، بر سرِ جهان تاب دهد، دیگر یارایِ آن نخواهم داشت تا دیده بالا کنم و ببینم، که آن هیولایِ هولناک، پوست تنم را چگونه از استخوان­هایم بر دارِ درختی بیاویخته. نخواهم دید ...، چگونه بهاران افسونگر می­آید و زمستان واپس می­نشیند. نوروز به شادی.
با ارادت همان دوستی قدیم. ا. شربیانی نوروز نودویک - تهران

هر لحظه در بهار


هر لحظه در بهار، از شوقِ غنچه، دلم باز می­شود، هر بامداد، در باغِ پشتِ پنجره، از یک جوانه، بر شانه­ی درخت، دیدار می­کنم. بو می­کشم که کی، عطرِ اقاقیا بیداد می­کند. انگار می­کنم، در پیچِ پشتِ پنجره­هایِ گشوده بال، از بغ­بغویِ گلویِ کبوتری، خورشید بیدار می­شود. با ابر، آشتی­ام، باران و بویِ آبیِ عطرش، بگذار از آسمانِ نوبهار بگوید، که: چرا چشمی مراقبِ پروازِ قطره­هاست؟ آنگاه، شاید، با دیدنِ درخششِ چشمکِ ستاره­ای در جوابِ شب، سبزه­هایِ رو به دشت، به دیوارِ دل­دشت­ها بچسبند و قد بکشند، به­رویند و گل کنند، و در راه­پله­هایِ نور، قصه­یِ پروازِ خویش بگویند نو به نو. می­پرسم از درخت: چند روز مانده به آمدنِ ابر و آن نسیم؟ از دشت پرسیده­ام: قاصدک­ها، آیا سلامت­اند؟ یک بلبل، از همین­جا پیداست شانه­اش، نرفته سفر، گویا گلویِ خویش، به چهچهه­ای کوک می­کند. پرسیده­اند: نرگس چه کرد با آب جویبار؟ پروانه­هایِ شانه­یِ او، کجا پیله کرده­اند؟ در جوابتان: با آفتاب گام می­زنم، لبخنده­ای به لب، در دل امیدِ سحر، هر لحظه در بهار.
  نگارش: ا. شربیانی، ششم فروردین ماه نودویک، تهران

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

پرستوها



هرچه به سایه­های خاکستری نزدیکتر می­شوم، به عطر گل­ها، رنگ بوته­ها و احساس درخت­ها، بیشتر دل می­بندم. گاه باور می­کنم با شمیم دل­انگیز آن­هاست که هنوز زنده­ام. چلچله­ها، همان پرستوها را که چادر سیاه و کبود می­پوشند خواهران خویش می­دانم. بادخورک­ها را، می­گویم. همان­ها که در کشور ما چندین نام قشنگ­تر از قشنگ دارند. هرچند به سنگ پشت هم چلچله می­گویند، اما شاید مراد از نام امروزین چلچله، همان رنگ گل باقالی باشد. کبود و سیاه، یا کبود و سپید. شاید هم بوالهوسی مردانه باشد و همان چلچلی، نمی­دانم.
پرستو را در سیستان، به بیان سکزی­های آن استان، پلپلاسی می­نامند. نماد فره زرتشتی، و پرنده­ای قدیس است در میان آن مردمان. در باور آن­ها، نوروز با «پلپلاسی» های زیباست که از راه می­رسد، به همراه «بی­بی­هور» یا همان بی­بی­نوروز. در گنجینۀ ادب پارسایان (پارسی­ها) پرستوک و پرستک نیز نگاشته­اند. عرب آن­ها را خطاف: «سیار، رباینده، دزد، سارق، چنگال، چنگک، شیطان، یا روشنی ناپاینده زودگذر» و گاه ابابیل: «دسته­های مرغان پراکنده» می­نامد. در لغت شهر دهخدا: «فرشتو، فرشتوک، فراشترو، فراشتروک، فراشتک و فراستوک را حضرت استاد، با پرستو جایگزین کرده است. در همان مخزن لغت: پلستک، پیلوایه، حاجی­حاجی، پالوانه، پالوایه نیز همان چلچله­ است. بادخورک هم از این دسته هست: «پرنده­هایی تیز پرواز که به رنگ­های خاکستری، زعفرانی و حنایی هستند. از گنجشک کمی بزرگترند همچون پرستو». فرستو، فرستوک، بالوایه و بهار هم به ایشان می­گویند. به گمانم زازال: «مرغی پاچه کوتاه که چون بر زمین نشیند گویا نتواند برخاست» نیز، هموست. چلچله، فرتوک، بلوایه، دُمسنجه: «دم جنبانک»، دُمسیجه: «پرنده­ای که چون بر زمین نشیند پر بر زمین زند» نیز همان پرستوست. بلسک: «با آنکه به معنی نوعی آهن است برای در آوردن نان از تنور، پرستو را نیز گویند، شاید چون سرش شبیه همان سیخ آهن است». از گونه­های دیگر این تیز پر، نام  «داپرزه» نیز در فرهنگ­ها آمده است. اگر از ترکی چیزکی یادم مانده باشد: «دال­بوز» به گویش آذری یعنی پشت کبود. دال پوز، دال بوزه، دال پُوزه، نیز از نام­های دیگر پرستو می­باشد، در زبان اقوام ایران، و خواهد بود. در گویش کرمانی، «اسپریچو» نیز همان پرستوست، گویا با «اسپرو» یا همان گنجشک به زبان انگلیسی، هم ریشه باشد. در دزفول، به آن­ها شوپلیشک یا شوپلشک نیز گویند، می­گویند و بگویند. نام علمی­اش به لاتین، «آ.پوس آ.پوس» است. در لاتین «آ» علامت نفی است و «پوس» به معنی پا، یعنی بدون پا.
پرستوها تیز پروازند، و جایگاهی دایره شکل در آسمان را، مدام دور می­زنند. هرچه خواستم بهانۀ کارشان دریابم، نشد، قدم به قامت برهانش نرسید. شاید آنجا که رهسپار شدم و رفتم، از خودشان باز بپرسم. بپرسم: آن همه تلاش، آیا برای تدارک و آغاز مهاجرت است؟ یا پر و بال خود گرم می­کنند. برای سرگرمی بینندگان­شان است و نگرانِ نگرندگانِ نمایشِ خویش­اند آیا؟ می­اندیشم: شاید، نازنینی روی زمین دارند، که می­خواهند هنر خویش، به پیشگاهِ مردمکِ ایشان بکشانند. شاید هم می­خواهند نگاهشان کنم. تا، نسیمی خنک درون دلم بوزد، که هماره می­وزد. با دیدن­شان، ذهنم، خالی از اغیار است همواره. آرامش، همراه رامش و سکون با تماشای آن نمایش بشکوه، مرا می­رباید. انگار کنید که نیستم و هستم. شاید سخنی برای گفتن دارند.
پرستوها، همان پرنده­های مهاجر و کوچک، که به رعنائی در پرواز شهره­اند را می­گویم، حواستان که هست. پرهاشان بیشتر سیاه است یا کبود براق. بال­های باریک دارند، و گاه دُم دوشاخ و پایِ خوشتراش و باریک. پاهایِ بسیار کوچکی که انگار آن­ها را ندارند، همان «آ.پوس». نوکشان قرمز است و کوتاه، و دهان­شان گشاد. می­توانند حشرات را هنگام پرواز نیز شکار کنند.
پرستوها، سالانه هفده­هزار کیلومتر پرواز می‌کنند. از قاره‌ای به قاره­ی دیگر کوچ می‌کنند. رکورددار سرعت، در بینِ پرندگانِ مهاجر هستند. نوشته‌اند: «چهارهزار کیلومتر راه را، در بیست­وچهار ساعت می‌پیمایند». میانگین، با سرعت یکصدوهفتاد کیلومتر در ساعت. در گذشته­ها، سرخ­پوستان قاره­ی آمریکا، کدوحلوایی را به شاخه‌ای می‌آویختند، تا پرستوها، هسته­ها و مغز کدو را بخورند، و درون آن، برای جفت و خویش لانه بسازند.
جهت­یابی پرستوها، از رویِ گردشِ ارابه­ی خورشید است. آن­ها اندازه­ی دگرگونی و جابجایی گهواره­ی آفتاب را هم می‌سنجند. در آخرین روزهای اسفند به دشت­ها و ایران­شهر ما می‌رسند. در نیمه‌ی نخستین، از فروردین ماهِ سالِ یکهزار و سیصد و هفتاد بود، که آن­ها را در آسمان مکه دیدم. دور خانۀ کعبه طواف می­کردند. در اکباتان نیز دیده­ام هر سال، با همان جیغ و قیل و قال و پروازِ ظریف. شمایان نیز دیده‌اید لابد. به آسمان رنگ پریده‌ی غروب که رو به کبودی رود، نگاه که کنید، چشم­تان را که تنگ­تر بنمایید، می­بینید پرستو‌هایم را، که دسته دسته، دارند آن بالا پرواز می­کنند. با آرایشِ همان هفت، یا هشت مانند. گاهی نیز، همچون دو رشته مو، که تابشان داده، بافته باشید. بیشتر باهمدیگر هستند. گاهی یکی­شان تنها شیرجه­ای می‌زند، و می­آید پایین­تر، خیلی نزدیک. تا، پر‌هایِ سفیدِ زیر سینه­اش، نمایان­تر به دیده­ی مشتاقم بنشیند. گاه نمی‌توانم درست دید. چابک هستند، تا بخواهید با چشم شکارشان کنید، جیغ زده اوج می‌گیرند. باید چشم بگردانید و نگاهتان را به پرواز بدوزید در آن بالا. بادخورک‌ها بالاتر از پرستوها می­پرند. ریزترند، و اوج پروازشان بیشتر. از پشت بام­های اکباتان که نگاه می­کردم، دهانشان انگار باز بود. همچون نهنگ­های شناور در آب، که آب می­بلعند. آنها نیز هوا را می­نوشند. در آن غروب که تماشا کردم، آسمان زرد بود و سرخ و ارغوانی، با لکه‌های سیاه. گاه از هم دور می­شدند و زمانی به هم نزدیک بودند. سمج پر می‌زدند. با همان آرایش هفت یا هشت که گفتم. خط سیر منحنی ناگهان پیچ می­خورد، و یکی از آن شهسوارانِ آسمانی سرازیر می‌شد به پایین، و از جلویِ چشمانم می‌گذشت. یکی­شان به قدری نزدیکم شد، که دست بلند کردم تا لمس­اش کنم. قلبم تندتر می­زد انگار، هیجان مرا زده بود. پاهایش را هم دیدم آنگاه که یکی‌شان، درست از کنار گونه­ام بگذشت. هوای خنک را، از زیرِ بال­هایش به گونه­ام مالید. چشم‌هایِ براقِ سیاه و پاهایش را دیدم. خندیدم. همچون دیوانه­ها. کسی آنجا پیشم نبود، لابد به خود بود که گفتم: «ببینید با چه سرعتی شیرجه می‌زند، ممکن است به مانعی بر بخورد». تنها یک آن، اگر تعادلش را از دست می­داد چنان می­شد که می­اندیشیدم. یادم آمد، که مهرِ گیتی­فروز برای ماها نیست که از افق سر می­زند، عاشقِ پروازِ همین چلچله­ها، فرشتوک­ها و پرستوهاست. نسیم نیز آمده بود تا بادخورک­ها هم چیزی برای نوشیدن شهدش داشته باشند. انسان­ها، چگونه است که خود را بزرگوار و شریف می­پندارند.
رودخانه­ها را که در خیالم می­گسترم، از آب شدن آن دانه­های منتظم برف سپید، که از ابر به بارگاه زمین آمده و نشسته یا شاید روزی روزگاری در آینده بیاید تا بنشیند.
باز هم اما حسرت روزگار دیرین است که دلم را می­آکند. در این زمستان هی با خود گفتم: نبارید که نبارید. کاش ببارد و البته که می­بارد. نگرانش نباشید. پس از آمدن سرما و برف است که روشنایی سپیده بر تیرگی و تابوت شب چیره می­شود. مهر می­پاشد به گیتی دوباره. تا چلچله­هایم راه خویش باز یابند، سحرگاهی که خورشید، افق را زیر فروغ خویش بگیرد و از هر قطره شبنم، الماسی بتراشد، تا بر نگینِ شاخسارِ بی­چیزِ درختانِ خواستنی بنشاند، و آنگاه که از هر درختی که آشیان پرنده­ای، به شاخسار دارد، نوای موسیقیِ جانِ جهان جاری شود، و سِحر سَحَر از هر گل، مجمر و عطردانی بسازد. آنجا خواهم بود در آن کارگاه آسمانی. خواهم نگریست، و خواهم بوئید، نسیم شیرینی را، که همچون لبان دلدار، پیشانی­ام را نوازش خواهد داد. هماره، روح و جانم با شعله­های جانبخش و از نوازش قاصدک­هاست، که گرم می­شود و خواهد شد، و هیجان و خلجان و سرور، به شگفتی، مرا از خودم خواهد ربود. شاید این نیز یک رویا باشد و خیال، اما، کاش هرگزی آنقدر حقیر و فقیر نباشم، که خیال را حقیقت بپندارم. خیال برایم از حقیقت باارزش­تر است، هرچند گفته­اند: حقیقت فقرا را عزیزتر می­دارد، و چهره­ی خویش را بدیشان بیش از توانگران می­نمایاند.
نگارش ا. شربیانی 1390/10/22 تهران 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

از در که گذشتم


بالاخره روزی سوار آن اسب سپید و خیال بادپا می­شوم، و می­گویم: همچو پگاسوسِ همان اسب هرکولِ نامدار، بال دربیاورد و پرواز کند. با هم برویم سراغ نسیم. می­خواهم از کارِ او و وابستگانش سر دربیاورم. شاید، توی آن یکی دنیا خواستم، قاصدکی شوم، و پیام­های یک دل نه صد دل عاشقان آنجا را جابجا کنم، بوزم و رهسپار شوم، هماره با لب خند.

پس آنگاه، شاید رفتم سراغ بیشه­ها، البته که اگر سیاهه ی جنگل و برگ بگذارد که درختان سبز بیشۀ اندیشه­ام را ببینم و عطر کاج­اش ببویم. شاید آنجا، چشمه­ای را جُستم و جَستم توی چشمه، و دراز کشیدم و خواستم ببینم، آنگاه که دلدادگان می­آیند سرِ آن چشمه­ی قول و قرار، چه جور زلال و آبیِ آب را می­نگرند. آیا می­نگرند؟ یا، درون دل­هاشان، هزار خواستۀ شاد و شیرین شنگولِ دیگرگونه وول می­زند، و آب و سنگریزه­ها و زمزمۀ قطره­ها را، نه، می­بینند و نه، می­شنوند. پس از آن که چم و خمِ کارِ قطره­ها را دانستم و فهمستم رازِ آن نگاه­های بی­گفت­وگو را، و همین که به رازِ سایشِ سنگ­ها پی بردم. می­روم توی ابرهای پنبه عسلی، رختخوابم را آنجا پهن می­کنم و یک وری به زمینِ همین آدم­ها که شماها باشید، نگاه می­کنم. می­خواهم ببینم این چشم­انداز زیبایِ این بهشتی که مدتی در آن بودم و دوره­ی حبسم سر آمده و رسته­ام، از دیدِ ابرهای سپید، گونه­شان چه رنگی است.

دارم برنامه­ریزی می­کنم. بعدش نوبت ستاره­هاست. نخست، آن­هایی که چشمک می­زدند، و می­زنند هنوز. اول، سراغ آن­ها می­روم که شوخ و شنگترند لابد. تا تجربه­ای سر دست آورم و آنگاه، ستاره­های چموش دیگر را بتوانم رام کنم، تا از دور تماشا کنم آن نورافکن­ها را و چند صباحی در سیارک­هاشان ول بگردم و عربده­جویی کنم. تا خدا چه بخواهد.
نگارش: احمد شربیانی 10/10/1390   تهران – شهرک اکباتان

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

سال نو به آشتی و شادی


سال ۲۰۱۱ را دیدم دامن­کشان از پیشم می­گذشت، در انتهای راه خویش بود، نفس­زنان می­دوید. انگار سال نو هم با شتاب به دنبال او بود، تا گردونه را بچرخاند و برشمارد ایام را.

در برابر هر تازه­ای شرم زده­ام. هر تازه، انگار برایم، کتابِ جدیدی است که نخوانده­ام هنوز. چهره­های تازه و سال نو، تشویش و خلجانی در دلم ایجاد می­کند. مواجهه با تازه­ها، برایم دشوار است. انگار کنید حسِ امیدِ درونم مرده و جایش، نیرویِ یاد و یادآوری گذشتگان بارور شده باشد. هماره، شیفتۀ چهره­هایِ بسیار آشنایِ بگذشته­ها و داده­هایِ کهنۀ قفسِ اندیشه­یِ خویشتن­ام. کودکی­ام را بیشتر دوست می­دارم. دوست­تر می­دارم، هر بامداد با وی بیدار شوم. با ایشان دست و روی بشویم. نوازشِ نگاهِ غم­خوارانۀ مادرم را، که بالایِ سرم، بیدار می­نشست، بنگرم. دلِ کودکی­هایم، از نورِ امید، هماره تابناک و فروزان است. کاش همان کودک باشم که به یادم مانده، کودکیِ خودم باشم، به حیله و نیرنگ، نامِ آن کودک نربایم، ندزدیده باشم، و آن را به عاریت نگرفته باشم، تا زندگیِ پر از ناروائی­هایِ بگذشتۀ خویش را، آبروئی بخشم.

نمی­دانم، شما که می­دانید، بگوئید بدانم: آیا، خورشیدِ جهانتاب، آسمانِ فیروزه نگین، گردشِ زمینِ آبی، نسیمِ بامدادی، گردشگاه­هایِ تنهائی، بی­کاری و بی­عاریِ تابستانه، سبزی و طراوتِ کشتزارها، مزه­هایِ اشتهابرانگیز، لذتِ دورهم نشستن­هایِ دوستانه، فروغِ مسرتبخشِ نخستین دیدارها، نورِ دلربایِ شمع­هایِ برافروخته، گفتگویِ شیرینِ یارانِ یکدل در سفر و در شامگاهِ زمستانی و آرمیده به کنارِ یک بخاریِ هیزمی، خودخواهیِ بی­گناهانۀ دوستان و شوخی­ها و بذله­های آنان، یادِ آن یارِ دبستانی، با گذرِ عمر، برایِ همیشه ناپدید می­گردد؟ یا می­ماند، هماره همان که بود؟



گویند: ایرانیان در گذشته­هایِ بسیار دور، نورِ پریده رنگِ ماهتاب را، شبحِ سردِ آفتاب، یا همان خواهرِ رنجورِ خورشید خاوری، بر بامِ آسمان­های خویش می­دانستند، و به ماهتاب ایمان نداشتند. گویا، ایرانیانِ باستان، مهر را می­پرستیدند، و آتش و گرمی حیات­بخش را، گرامی می­داشتند. به سلامتیِ برآمدنِ دوبارۀ خورشید، که در پایانِ آذر همین امسال به دنیا آمد، و به سلامتی این سالِ نوِ میلادی، جامِ جانتان را لبریز کنید. آنگاه که ناقوسِ کلیساها، آهنگِ مشایعتِ سالِ کهنه را تمام کرد، و نوایِ طربناکِ ورودِ سالِ جدید را نواخت. بیائید هم­آوا با آن آهنگ، سرودی از درونِ دل بخوانیم. ترانۀ دلکشی، که از سادگی و سلامتِ روزگاران، حکایت کند. بیائید پر از خنده، به گردونۀ غم، که شاید در پشتِ سرِ ما، در حرکت باشد، بخندیم، و در زلالِ چشمۀ ادبیات، سر و جان را، از پلیدیِ پندارهایِ جانگزا بشوئیم.

سال بگذشته اگر یادتان باشد، برایتان آرزوهای بسیار کرده بودم. انگار، هیچ کدام جواب نداده، شاید هم نگرفته بودید، آن نامه­ام را، شاید هم نسیم سرش جای بهتری گرم بوده از بادۀ سحر، نکند قاصدکم راه را اشتباهی رفته باشد، یا نشانیِ شمایان را اشتباه به ایشان داده باشم. هرچه بود گذشت.

امسال اما، آرزوهای دور و درازی ندارم، انگار دلم هم، همچو جیبم تهی شده، تهش سوراخ بوده، انگار ریخته. امسال آرزو می­کنم، دستانتان را سکه­هایِ زردِ طلایِ بیست­ویک عیار پر کند، اما دلتان همچنان عاشق بماند، نه عاشقِ طلا، عاشقِ نخستین دیدار با یارِ دبستانی، نخستین تپیدنِ دل، نخستین دیدار از برفراز آمدنِ خورشید، غم غروب پائیز به کنار دریا، و ...

در این سالِ جدید ۲۰۱۲ میلادی، بهترین آرزوهایم را برای شمایان روانه می­کنم، با باد صبا. امید که آرزوهایم همان آرزوهایِ یکایکِ شما نازنینان باشد، و وابستگان گرام، و همۀ انسان­های این گیتیِ گردان.

امید که سال نو، باخود آشتی و آرامش، کوشش و تلاش، آبرو و سرفرازی، بهزیستن و سلامت، دانش و دانایی، دارایی و توانائی، شادی و شادکامی، خوشبختی و رامش، به ارمغان آورد. چنین باد.

نگارش: احمد شربیانی، پنجشنبه 1390/10/08 تهران                      


ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

یادبودی در آغوش نسیم


یک هفته می­شود که خوشه­های اقاقیاها ریخته­اند، اما چون از کنار درختانی که برگ­هاشان همچون اثر انگشت می­مانند اما به رنگ سبز، می­گذرم، ذهن­ام عطر و بوی آن خوشه­ها از نسیم باز پس می­گیرد و در خاطر می­نشاند، انگار که خوشه­ای از اقاقیا به مشام کشم و ببویم. در این اندک لحظه­هاست که چون نیک بنگرید، انگار آغوش همان نسیم است که یادها را با خود می­برد. انگار کنید در بیداری رویای خواب مرا به رباید. انگار کنید صدای جویدن کاهو با سکنجبین روز سیزده به در را شنیده باشید از دهان از ما بهتران در چمن­زار دور و بر آشیانهء عمر خویش.
این روزها، آنگاه که ابر پربار پنجه می­کشد بر چشم خورشید سحرگاهان، گاه ذهنم گرمای لب بالای ابر را تن­پوش سرمای تنم می­کند. با این اندیشه که کلنجار می­روم، دلم غنج می­رود. شادمانی با نسیم بهار به درونم می­خزد و می­وزد. تا می­وزد به خود واگویه می­کنم، سر خویش را گول می­مالم که لابد لب نسیم بود که تکان خورد، به بالا جهید، و از آن بالای سر آهسته هااا کرد، پشته­های ابرهای جلودار خویش را.
در همین لحظه­هاست که اگر هم به هوش باشم، که نبوده­ام هیچ گاه. هوش از سرم می­پرد، می­رود به دنبال گمان و پندار، همان که به آن خیال و رویا نیز می­گویند. باز مدهوش می­شوم. ذهنم چهرهء پایین ابر را می­کاود، لب­های زیرینش را نگاه می­کنم، انگار دهان­اش می­جنبد، شاید می­خواهد با لبم تماس بگیرد. تا چشم بر چشم­انداز ابرها می­بندم، گویا در خیال به سرعت مرا می­بوسد، و تا دیده بر دیدنی­ها می­گشایم، پا پس می­کشد. می­شنگم. لذت­ در درونم موج می­زند، همهء خوشی­ها به سویم با هم هجوم می­آورند. هیچ دردی دیگر در تنم حس نمی­کنم. همهء ذرات وجود، همه باهم می­رقصند، ذهنم می­سراید. آن قد و بالای بلند ابر را می­سرایم. انگار آشناست.
جنبش در سایه­ام هم نیست می­شود. سکون و سکوت است. می­پندارم در بازوان ابر بوده­ام. او بود که مرا با دو دست نگه داشته، اراده از ذهنم ستانده، کاروان ذهن ایستانده بود، هیچ توان و نیرویی در خود سراغ نمی­کنم، تا به کارش برم، یا به کاربردش بیاندیشم. چهره­اش اما همچنان در خیال می­بینم، و لب بالایش را که چه گرم است و نرم. گاه به چهره­ام که صورتکی­ست انگار، فوت می­کند، تا لابد بی­هوش نشوم. در حالی که همین کار ابر و نسیم وادارم می­کنند از درون، و در پندار مدهوش شوم. واژه­ای نمی­شناسم، به صف نیستند تا حال خویش بستایم.

نگارش و انتشار: احمد شربیانی 21/02/1390 تهران


ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

باد هر کجا خواست می وزد


انسان اگر بودم آن­سان می­اندیشیدم که انسان. می­ماندم در همان غار یار شاید، بی­خیال ایران رادیاتور. سکوت را فریاد می­کردم، آهنگ و آوای درونم. نت­های آن سمفونی را، با شاخهء نی هم می­شد نواخت. نیازی به ارکستر نبود. کافی بود چند سوراخ برای جای انگشتانم، روی نی ایجاد کنم، و با نیمهء لب، احساسم را بر آن فوت کنم. نام و نشانم را، اما به کس نمی­گفتم، راز را او می­دانست تنها. نه مرد بودم نه زن. نه سپید بودم، نه زرد. نه سرخ و نه سیاه. تنها، بودم.
سررشته­ها را می­رشتم. سکوتم، شعر شعور کیهان بود. آب را جاری می­خواستم. با سنگ­ریزه­ها الفتی دیرینه داشتم. عشق را می­گسترانیدم و سفره­ام از روی زمین جمع می­کردم. روزها در سفر بودم و می­خندیدم. شب­ها در تاریکی، چشم­هایم می­بستم، و خود را به خواب می­زدم، تا رویای خویش ببینم.
درختان و گیاهان را پاسبانی می­کردم و تنها دارایی خود، هوا را نفس می­کشیدم. آسمان را می­پائیدم، که هر از گاه ببارد، تا بشنوم که می­بارد. مهتاب را به میهمانی آرزوهایم دعوت می­کردم، و با آفتابگردان­ها نرد عشق می­باختم. یاس­ها را بر گردنم آویزان می­کردم. بر حلقه­های نور آغوش تبسم می­گشودم. آواز رودها را در ذهن خویش ضبط می­کردم. بوی رزها را به درون می­کشیدم، و در خیال، رنگ­ها را می­آمیختم، و با انگشتانم به دیوار غار می­آویختم.
زیباترین تصویرها را، به بال و پر پرندگان، به جسم و پوست، از حیوان و گیاه می­بخشیدم. از رنگین­کمان برای درب غارم، تاق قوس­ و قزح می­ساختم. شبنم گلبرگ­ها را می­نوشیدم. تن خیس گیاهان را، با احساسم لمس می­کردم. با موج­های دریا، دریاچه­ها و برکه­ها هم­بازی می­شدم، و مدام لب ساحل را می­بوسیدم و عقب می­نشستم. با احساس تپه­ها و سکوت کوه­ها همراز می­شدم، و سکوت را می­آموختم. از سکوت که خسته می­شدم، با خیال می­پریدم. با پاها راه می­رفتم، و با دست و پا شنا می­کردم و گاه هم می­خزیدم.
برگ­ها را می­شمردم. از ستارها با لنز مردمک چشمانم عکس سه­درچهار می­گرفتم. برای شبتاب، تاب و سرسره می­ساختم. برای بلبل درب باغ گل، باز می­کردم. برای کرم ابریشم، دسته­دسته برگ توت جمع­آوری می­کردم. برای ماهی قایق می­ساختم، خدای نیلوفرها را ستایش می­کردم، عطر مریم­ها را دسته می­کردم. شادی را می­ستودم. زیاد حرف زدم شما بگوئید...

نگارش: ا. شربیانی ، تاریخ نگارش: 11/10/1389 تاریخ انتشار: 04/11/1389 تهران