۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

پرستوها



هرچه به سایه­های خاکستری نزدیکتر می­شوم، به عطر گل­ها، رنگ بوته­ها و احساس درخت­ها، بیشتر دل می­بندم. گاه باور می­کنم با شمیم دل­انگیز آن­هاست که هنوز زنده­ام. چلچله­ها، همان پرستوها را که چادر سیاه و کبود می­پوشند خواهران خویش می­دانم. بادخورک­ها را، می­گویم. همان­ها که در کشور ما چندین نام قشنگ­تر از قشنگ دارند. هرچند به سنگ پشت هم چلچله می­گویند، اما شاید مراد از نام امروزین چلچله، همان رنگ گل باقالی باشد. کبود و سیاه، یا کبود و سپید. شاید هم بوالهوسی مردانه باشد و همان چلچلی، نمی­دانم.
پرستو را در سیستان، به بیان سکزی­های آن استان، پلپلاسی می­نامند. نماد فره زرتشتی، و پرنده­ای قدیس است در میان آن مردمان. در باور آن­ها، نوروز با «پلپلاسی» های زیباست که از راه می­رسد، به همراه «بی­بی­هور» یا همان بی­بی­نوروز. در گنجینۀ ادب پارسایان (پارسی­ها) پرستوک و پرستک نیز نگاشته­اند. عرب آن­ها را خطاف: «سیار، رباینده، دزد، سارق، چنگال، چنگک، شیطان، یا روشنی ناپاینده زودگذر» و گاه ابابیل: «دسته­های مرغان پراکنده» می­نامد. در لغت شهر دهخدا: «فرشتو، فرشتوک، فراشترو، فراشتروک، فراشتک و فراستوک را حضرت استاد، با پرستو جایگزین کرده است. در همان مخزن لغت: پلستک، پیلوایه، حاجی­حاجی، پالوانه، پالوایه نیز همان چلچله­ است. بادخورک هم از این دسته هست: «پرنده­هایی تیز پرواز که به رنگ­های خاکستری، زعفرانی و حنایی هستند. از گنجشک کمی بزرگترند همچون پرستو». فرستو، فرستوک، بالوایه و بهار هم به ایشان می­گویند. به گمانم زازال: «مرغی پاچه کوتاه که چون بر زمین نشیند گویا نتواند برخاست» نیز، هموست. چلچله، فرتوک، بلوایه، دُمسنجه: «دم جنبانک»، دُمسیجه: «پرنده­ای که چون بر زمین نشیند پر بر زمین زند» نیز همان پرستوست. بلسک: «با آنکه به معنی نوعی آهن است برای در آوردن نان از تنور، پرستو را نیز گویند، شاید چون سرش شبیه همان سیخ آهن است». از گونه­های دیگر این تیز پر، نام  «داپرزه» نیز در فرهنگ­ها آمده است. اگر از ترکی چیزکی یادم مانده باشد: «دال­بوز» به گویش آذری یعنی پشت کبود. دال پوز، دال بوزه، دال پُوزه، نیز از نام­های دیگر پرستو می­باشد، در زبان اقوام ایران، و خواهد بود. در گویش کرمانی، «اسپریچو» نیز همان پرستوست، گویا با «اسپرو» یا همان گنجشک به زبان انگلیسی، هم ریشه باشد. در دزفول، به آن­ها شوپلیشک یا شوپلشک نیز گویند، می­گویند و بگویند. نام علمی­اش به لاتین، «آ.پوس آ.پوس» است. در لاتین «آ» علامت نفی است و «پوس» به معنی پا، یعنی بدون پا.
پرستوها تیز پروازند، و جایگاهی دایره شکل در آسمان را، مدام دور می­زنند. هرچه خواستم بهانۀ کارشان دریابم، نشد، قدم به قامت برهانش نرسید. شاید آنجا که رهسپار شدم و رفتم، از خودشان باز بپرسم. بپرسم: آن همه تلاش، آیا برای تدارک و آغاز مهاجرت است؟ یا پر و بال خود گرم می­کنند. برای سرگرمی بینندگان­شان است و نگرانِ نگرندگانِ نمایشِ خویش­اند آیا؟ می­اندیشم: شاید، نازنینی روی زمین دارند، که می­خواهند هنر خویش، به پیشگاهِ مردمکِ ایشان بکشانند. شاید هم می­خواهند نگاهشان کنم. تا، نسیمی خنک درون دلم بوزد، که هماره می­وزد. با دیدن­شان، ذهنم، خالی از اغیار است همواره. آرامش، همراه رامش و سکون با تماشای آن نمایش بشکوه، مرا می­رباید. انگار کنید که نیستم و هستم. شاید سخنی برای گفتن دارند.
پرستوها، همان پرنده­های مهاجر و کوچک، که به رعنائی در پرواز شهره­اند را می­گویم، حواستان که هست. پرهاشان بیشتر سیاه است یا کبود براق. بال­های باریک دارند، و گاه دُم دوشاخ و پایِ خوشتراش و باریک. پاهایِ بسیار کوچکی که انگار آن­ها را ندارند، همان «آ.پوس». نوکشان قرمز است و کوتاه، و دهان­شان گشاد. می­توانند حشرات را هنگام پرواز نیز شکار کنند.
پرستوها، سالانه هفده­هزار کیلومتر پرواز می‌کنند. از قاره‌ای به قاره­ی دیگر کوچ می‌کنند. رکورددار سرعت، در بینِ پرندگانِ مهاجر هستند. نوشته‌اند: «چهارهزار کیلومتر راه را، در بیست­وچهار ساعت می‌پیمایند». میانگین، با سرعت یکصدوهفتاد کیلومتر در ساعت. در گذشته­ها، سرخ­پوستان قاره­ی آمریکا، کدوحلوایی را به شاخه‌ای می‌آویختند، تا پرستوها، هسته­ها و مغز کدو را بخورند، و درون آن، برای جفت و خویش لانه بسازند.
جهت­یابی پرستوها، از رویِ گردشِ ارابه­ی خورشید است. آن­ها اندازه­ی دگرگونی و جابجایی گهواره­ی آفتاب را هم می‌سنجند. در آخرین روزهای اسفند به دشت­ها و ایران­شهر ما می‌رسند. در نیمه‌ی نخستین، از فروردین ماهِ سالِ یکهزار و سیصد و هفتاد بود، که آن­ها را در آسمان مکه دیدم. دور خانۀ کعبه طواف می­کردند. در اکباتان نیز دیده­ام هر سال، با همان جیغ و قیل و قال و پروازِ ظریف. شمایان نیز دیده‌اید لابد. به آسمان رنگ پریده‌ی غروب که رو به کبودی رود، نگاه که کنید، چشم­تان را که تنگ­تر بنمایید، می­بینید پرستو‌هایم را، که دسته دسته، دارند آن بالا پرواز می­کنند. با آرایشِ همان هفت، یا هشت مانند. گاهی نیز، همچون دو رشته مو، که تابشان داده، بافته باشید. بیشتر باهمدیگر هستند. گاهی یکی­شان تنها شیرجه­ای می‌زند، و می­آید پایین­تر، خیلی نزدیک. تا، پر‌هایِ سفیدِ زیر سینه­اش، نمایان­تر به دیده­ی مشتاقم بنشیند. گاه نمی‌توانم درست دید. چابک هستند، تا بخواهید با چشم شکارشان کنید، جیغ زده اوج می‌گیرند. باید چشم بگردانید و نگاهتان را به پرواز بدوزید در آن بالا. بادخورک‌ها بالاتر از پرستوها می­پرند. ریزترند، و اوج پروازشان بیشتر. از پشت بام­های اکباتان که نگاه می­کردم، دهانشان انگار باز بود. همچون نهنگ­های شناور در آب، که آب می­بلعند. آنها نیز هوا را می­نوشند. در آن غروب که تماشا کردم، آسمان زرد بود و سرخ و ارغوانی، با لکه‌های سیاه. گاه از هم دور می­شدند و زمانی به هم نزدیک بودند. سمج پر می‌زدند. با همان آرایش هفت یا هشت که گفتم. خط سیر منحنی ناگهان پیچ می­خورد، و یکی از آن شهسوارانِ آسمانی سرازیر می‌شد به پایین، و از جلویِ چشمانم می‌گذشت. یکی­شان به قدری نزدیکم شد، که دست بلند کردم تا لمس­اش کنم. قلبم تندتر می­زد انگار، هیجان مرا زده بود. پاهایش را هم دیدم آنگاه که یکی‌شان، درست از کنار گونه­ام بگذشت. هوای خنک را، از زیرِ بال­هایش به گونه­ام مالید. چشم‌هایِ براقِ سیاه و پاهایش را دیدم. خندیدم. همچون دیوانه­ها. کسی آنجا پیشم نبود، لابد به خود بود که گفتم: «ببینید با چه سرعتی شیرجه می‌زند، ممکن است به مانعی بر بخورد». تنها یک آن، اگر تعادلش را از دست می­داد چنان می­شد که می­اندیشیدم. یادم آمد، که مهرِ گیتی­فروز برای ماها نیست که از افق سر می­زند، عاشقِ پروازِ همین چلچله­ها، فرشتوک­ها و پرستوهاست. نسیم نیز آمده بود تا بادخورک­ها هم چیزی برای نوشیدن شهدش داشته باشند. انسان­ها، چگونه است که خود را بزرگوار و شریف می­پندارند.
رودخانه­ها را که در خیالم می­گسترم، از آب شدن آن دانه­های منتظم برف سپید، که از ابر به بارگاه زمین آمده و نشسته یا شاید روزی روزگاری در آینده بیاید تا بنشیند.
باز هم اما حسرت روزگار دیرین است که دلم را می­آکند. در این زمستان هی با خود گفتم: نبارید که نبارید. کاش ببارد و البته که می­بارد. نگرانش نباشید. پس از آمدن سرما و برف است که روشنایی سپیده بر تیرگی و تابوت شب چیره می­شود. مهر می­پاشد به گیتی دوباره. تا چلچله­هایم راه خویش باز یابند، سحرگاهی که خورشید، افق را زیر فروغ خویش بگیرد و از هر قطره شبنم، الماسی بتراشد، تا بر نگینِ شاخسارِ بی­چیزِ درختانِ خواستنی بنشاند، و آنگاه که از هر درختی که آشیان پرنده­ای، به شاخسار دارد، نوای موسیقیِ جانِ جهان جاری شود، و سِحر سَحَر از هر گل، مجمر و عطردانی بسازد. آنجا خواهم بود در آن کارگاه آسمانی. خواهم نگریست، و خواهم بوئید، نسیم شیرینی را، که همچون لبان دلدار، پیشانی­ام را نوازش خواهد داد. هماره، روح و جانم با شعله­های جانبخش و از نوازش قاصدک­هاست، که گرم می­شود و خواهد شد، و هیجان و خلجان و سرور، به شگفتی، مرا از خودم خواهد ربود. شاید این نیز یک رویا باشد و خیال، اما، کاش هرگزی آنقدر حقیر و فقیر نباشم، که خیال را حقیقت بپندارم. خیال برایم از حقیقت باارزش­تر است، هرچند گفته­اند: حقیقت فقرا را عزیزتر می­دارد، و چهره­ی خویش را بدیشان بیش از توانگران می­نمایاند.
نگارش ا. شربیانی 1390/10/22 تهران 

هیچ نظری موجود نیست: