۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

ترانه ی زمین

نگاه کن
ترانه ی زمین
خیالم آرمید اندکی
مست آبی و هر آنچه آسمانیم

ببین
سپید بر سیاه
جنگ و رنگ نورها
به پشتوانه ی زمین، علیه خواب شب

سیاه نیست
نور میدمد به شب
به انتخاب خود بهشت گشته گوئیا
مواظبت کنیم از بهشتمان زمین
*
چه آبی قشنگی از سپیده سر زده
*
سال جدید فرنگی هم مبارک
ا. شربیانی 09/10/1388 تهران

چشمه ی ماه

یاد ِ ابری که گذشت،
پر ز اندوه ِ درخت،
خواب، رویا شد، اقاقی دل شست.
نور ِ رزشاخه ی سرخی که به باران خندید.
*
آسمان آبی ِ آب،
و به آرامی ِ هر قطره ی خواب.
ماه بنشسته به دیوار ِ سیاه ِ دریا.
حیرت ِ این دل ِ باران زده در بستر ِ آب.
*
عطر ِ یک گمشدگی، در پی اش هوهوی ِ باد، لرزش ِ چشمه ی آب. یاد هشدار، که پر گشت سبو، در سرازیری ِ اندامِ ز یک چشمه ی ماه، که تابید، روئید.
ا. شربیانی 14/10/1388 تهران

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

کشتی یی گمشده در ساحل، راه

باز هم، پــر زده ام،
دل، به رویـا زده ام.
سخت، تنها و صبور،
درد ِ هجران، ره دور.
صحبت از آینه ها،
شهر فرنگ،
رفته شاهد، تو کجا؟

های، عاشق ِ آن ور ِ رود،
این سر ِ رود.
جام دوشین جهان بینت کو؟
یال و کوپال دل آذینت کو؟
شاهد ِ شهر ِ نگاه.
چیده این سفره ی راه؟
با کسی همسفری؟
راه ِ ره، می سپری؟
...
بگذرد درد، همه درد،
ره رها کن، برگرد.
با همان جام ِ بلورین ِ پر از شهد و عسل، زندگی کن، کمی از حیرت و حسرت بگسل.
تا کی از آن دل بیچاره، وفا می طلبی؟ مرحمی نیست به دستت، که جفا می طلبی؟
کوچه ی تنگ، و یا دشت پر آه.
کشتی یی گمشده در ساحل، راه.
احمد شربیانی 14/09/1388 تهران

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

پرتو عشق

پرتو عشق که تابید. دل را بنا نهاد، بافت. تار و پودش همه از جنس احساس، می تپید. آهنگ هستی می سرود. سرود دل بود که نسیم را زاد. آن گاه سرود، ره برد به تماشای پرنیان. گل ها و سبزه ها. نسیم با آب و خاک همدم شد. سپس، نوری چکید که پرتوی از عشق داشت. فرشتگان آغاز به راز، در یادشان پروانه ها. آن گاه شاعران پیدا شدند. مشاطه گر. ابزارشان ته مانده ی سرود هستی. خلقت ادامه داشت. احساس ِ شاعران، این را نموده بود. توصیف ِ پرتوی که، چشمشان یک لحظه دیده بود. آن جایگاه شعر، بعدا بهشت برین شد برای ما.
احمد شربیانی 10/09/1388 تهران

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

دره ی دوی دا




پرنورترین ستاره های زمین، در سرزمینم می رویند در شربیان، گل های نرگسش را چون بنگری، کنار چشمه ی آغ بلاغ. آن جا، اطراف مسیر جویبار، علاوه بر گل های نرگس زیبا و دلفریب. ستاره های زمینی دیگری نیز هستند. ستاره های الوان. انگار رنگدانه ها نیز، همراه آبی آب، از چشمه جوشیده اند. جویبار، پس از پرواز از صخره های سر راه، فرود که آمد. در سرازیری از دره ی "دوی دا" می گذرد، بالای شربیان ِ آرمیده در پای کوهسار قاسم داغی، ادامه ی قافلان کوه میانه. از ابتدای دره که نگاه کنی، پرواز آب و آبشار می بینی. کمی هم آبی آسمان و سراشیب کوه. اما برای دیدن ستاره ها و کهکشان رنگ ها، باید قدم به دره بگذاری. در گودی دره و زمین های مسطح اطراف جویبار، برای آرایش بیشتر عروس دره ی ما، درختان پراکنده ی دیگری نیز روئیده اند. شاید هم پدر بزرگ آن ها را کاشته، یا دیگران. زردآلو، بید و چنار بیشتر به چشم می آیند. تک و توک آلوچه و سیب و بادام نیز هست. چسبیده به صخره ها، کمی دورتر از آبشار، کندوهای عسل آرمیده اند. در سبدهای بافته از شاخه های نازک بید، و گل مالی شده. برای جلوگیری از نفوذ سرمای زمستانه. در بهار، سربازان و کارگران اونیفورم پوش، یا همان زنبوران عسل. هر گلبرگی را می بویند و می پایند. تا به موقع شهدشان بنوشند، و برای زمستان نیز ذخیره کنند. در شان های عسل ساخته از موم شش گوش منتظم. دره انگار، کهن دیار آن هاست. زمزمه ها و بگومگوی افراد پادگان با شکوفه ها، هر موجودی را سحر، و به خواب می کند. حتی مردان کار هم که وارد دره شوند. با شنیدن ورد ِ وزوز زنبورها خمیازه می کشند. سایه ی بیدی کهنسال پیدا می کنند، و دراز می کشند. انگار، به بهشت گمشده ی خویش، باز گشته اند. زمستان و پائیز، کسی به کندوها سر نمیزند. در بهار و تابستان نیز، کار سرکشی، بیش از یک، یا دوبار در سال نیست. آنجا کشوری ست خودکفا و خود اتکا. گاهی در کندو، زنبوری عادی در غذای ملکه، همان ژله رویال، شریک می شود. آن گاه در اوایل بهار، لشگر دیگری زاده می شود. ملکه ی جدید، با سربازان و ارتشش، به شاخه ی کوچک بیدی کوچ، و آن جا تجمع می کنند. در چنین حالتی، باید کندویی تازه و خالی جست. شاخه را برید، و داخل کندو گذاشت. بقیه ی کار را، سازندگان قلمرو جدید، خود به سامان می کنند. اگر بیش از چند ساعت، از تجمع زنبورها در شاخه گذشت، کسی آن ها را داخل کندویی جدید جای نداد. خود، شکاف صخره ای می جویند، و کاخ و خانه ی خویش، آن جا می سازند. از این صخره هاست که، گاهی شیره ی عسل ناب می چکد، و با آبی آب سرازیر می شود. از آب چشمه ی "دوی دا" که بنوشی، چون عسل شیرین است. نگارش احمد شربیانی 08/09/1388 تهران

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

مولودی

میلاد مولا علی امیرالمومنین(ع) بر همگان مبارک
دوباره از دو جهـان، بـوی یـــار می آید
زمین جـوان شــــده، گویا، بهـار می آید
صبا به جلوه درآ بازهم هوا خوشبوست
نسیـم ِ صبـح، به شــوق ِ نگـــار می آید
علی ز کعبـه، درخشیـده، آفتـاب ِ جهـان
چـو توســنی، به رکـاب ِ ســـوار می آید
به غزوه های رسول عاشقانه می جنگید
چو بنگـری، به جهـان، ذوالفقـار می آید
به نـام ِ سـاقی ِ کــوثر، ســبـــو بگردانیم
امیـــر مــــــا، سـنــــد ِ افتخـــار، می آید
احمد شربیانی: در تاریخ 24/04/1387 هجرت شمسی به تهران سروده شد.