۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

لحظات زندگی


می­پرسید بهترین لحظات زندگی کدومه؟ معلومه، عاشق شدن، این که دیگه پرسیدن نداره، مرد و زن نمی­شناسه، آرزو می­کنم عاشق بشید، شده باشید. امید دارم آنقدر بخندید که دلتان درد نگیره. بعد از این که از مسافرت برگشتید، ببینید صدها نامه دارید، حالا چه پشت در، یا تو اکانت جی.میل، یاهو و ...
ماهی یکبار اگر نشد، لااقل سالی یکبار به مسافرت بروید، البته که به یک جای خوشگل و دیدنی، جایی که همه شادند، می­خندند و خوشحالند که شما هم اونجا هستید، لابد میدونید منظورم چیه.
آرزوی دیگرم این که در رختخواب دراز بکشید و به صدای بارش باران گوش بدید، از حموم که دراومدید بیرون، ببینید حوله­تان گرم گرمه. کسی را که معمولا زیاد نمی­بینید ولی دلتان می­خواهد او را ببینید، به شما تلفن کند. توی جیب لباس­هایی که سال گذشته هم ازش استفاده نمیکردید، پول پیدا کنید. برای خودتان تو آینهء اتاق یا آسانسوری که تنهایی سوارش شده اید شکلک در بیاروید و بخندید. تلفن نیمه شب راه دور از دوستی داشته باشید، از خارج یا داخل فرقی نمیکنه، که مکالمه ساعت ها طول بکشه، وقتی که صحبت تمام شد و گوشی را گذاشتید، بگوئید آخیش کیف کردم. بدون دلیل بخندید، تصادفی بشنوید که یک نفر داره از شما تعریف می­کنه. خمار خواب بیدار شوید و ساعت را نگاه کنید و ببینید که باز هم تا چند ساعت دیگر می­توانید بخوابید.
دعا میکنم آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی را که دوستش میدارید به یاد شما بیاورد. پیشنهاد میکنم عضو یک باشگاه ورزشی شوید و دائم شیرجه بزنید، از بالای تپه یا از پشت پنجره، یا پشت بام یا حتی از تو خیابان، به غروب خورشید نگاه کنید و خودتان هم نفهمید، که لبخندی به زیبائی طلوع همان خورشید چهره­تان را آراسته، ولی البته که دیگران ببینند، که شما مجذوب ناپدید شدن و برآمدن همان خورشیدی هستید، که درون دلتان پنهانش کرده اید.
دیگه، جونم براتون بگه، دوستای جدید پیدا کنید، از اونایی که دلتان براشان غنج میره، از اونایی که وقتی می­بینیدشان، دلتان هُرّی میریزه پایین، و شما جمعش نمیکنید، میگذارید همین طور دلتان پخش و پلا باقی بمونه.
باز میخواهم که لحظات خوبی را با دوستانتان سپری کنید، کسانی را که دوستشان دارید، همیشه خوشحال ببینید. یه دوست قدیمی را تصادفی ببینید و ببینید که اصلا فرقی نکرده. لبخند بزنید و احساس کنید که انگار باد خنکی تو دلتان میوزه، انگار که سر میخورید.
کاش عصر که شد، تو یکی از اون مسافرتها کنار ساحل دریا قدم بزنید. یکی را داشته باشید و بدانید که دوستتان دارد. یادتون بیاد که در دورهء نوجوونی دوستای کله پوکتان چه کارهای احمقانه و خنده داری کرده­اند، بخندید و بخندید و بازهم بخندید.
آره این ها بهترین لحظه‌های زندگی و بهترین آرزوهایم برای دوستانم هستند. قدر خودتان را بدانید، زندگی یک مشکل نیست، که حلش کنیم، بلکه یک هدیه است، باید ازش لذت ببریم. سال نو میلادی بر همگان مبارک.


نگارش و انتشار: ا.شربیانی 09/10/1389 تهران


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

در گذشت عمو، حاج نجف زمانپور آذر شربیانی



روز یک­شنبه 23/08/1389 حاج عمو نجف هم رفت، امروز سه هفته است رفته و من هنوز سوگوارم، آخرین نمونه بود از یادگاران نسل پیش. زیبای خفته، آرمیده کنون از رنج بار هستی. چه زیبا شانهء خویش می­تکاند به عادت و وسواس. همراه با شکوه لبخندی همیشه بر لب. آرام بود عین برکه­های ماه. انگار به بیداری نیز رویای عالم دیگر می­دید. بجز چند روزی شاید، هرگز دنیا برایش گرامی نبود. خوشحال که بود، نصف لب سمت دلش بالا می­پرید و سر کج می­کرد و چهره­اش می­شکفت به شادی و یاد خاطر. با مرحومه حاجیه زن عمو و ایشان هر سه، در یک سال برای اولین بار به حج مشرف شدیم. من به جستجوی نادانی خود بودم و آن­ها ادای فریضهء واجب، دیدار با یاد محبوب. انبوه چادرهای عرفات، و اشعه­های سوزان آفتاب نگذاشتند، مسکن­شان بیابم و زیارتشان در آغوش کشم. بعدها گلایه کردند. در مدینه، مکه و منی نیز، کارهای همیشگی نگذاشت بیابم آن دو مهربان را. در سال­های بعد نیز که بجای پدر و مادرم مشرف شدم، که آن­ها نیز علی­رغم میل نتوانسته بودند تا زنده­اند ببینند، آن دیار امتحان سنگ­های تفتیده از هرم آفتاب و بیت عتیق را. پا گذاشتن جای پای آنهائی که دوست می­داشتند، ندیده بودند آن بیت عتیق را، مسیر صفا و مروه را گز نکرده، کوچیده بودند به باغ گلستان خاطرم. پس از بازگشت، حاج عمو آمد و خندید و گفت از آن چه نمی­گفت، حتی نمی­آمد. پرسیدم: آن سفر چگونه بوده برای ایشان. خندید و گفت: باید تنها رفت. حاجیه خانم زن عمو نیز، چهار سال پیش رخت بربست و عازم جهان بالا شد. گریه می­کرد عمو و می­گفت: من هم بزودی خواهم رفت. می­خندید و می­گفت.
در مراسم تشییع و شام غریبان و سومش در تبریز همه بودند، هزاران انسان که او را دوست می­داشتند، در پرسه­ها همه از حسن سلوک او می­گفتند. همسایه­هایش و فامیل، همه و همه. اولین پنج­شنبه­اش در خانهء پسر بزرگش رضا برگزار شد.
دومین پنجشنبه­اش را در مسجد شربیانی­های شهرری مراسم گرفتند و گرفتیم. در مسجد امام محمدباقر علیه السلام.
سومین پنج­شنبه و جمعه­اش را در شربیان، فامیل، وابستگان و همسایگان آراستند، با گذشت این همه روز اکنون دلم هنوز نیز سایه پوشیده و سیاه. روح پر فتوحش قرین آرامش.


ا. شربیانی ، نگارش و انتشار: 14/09/1389 هجرت شمسی، تهران


۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

گردن آویز یاسمن


گاه از خود می­پرسم چرا نمی­نویسی؟ در پاسخ به یاد می­سپارم آوازی را که باد بالای ِ سرم، و در میان ِ برگ­ها می­خواند، اما هرگز برگردان ِ آن، به واژه­های آشنای ِ دیگران در توانم نبود، تا بنگارم و بگذرم. مگر دریا زمزمه­هایی را که با سواحل ِ خود می­کند، هرگز توانست بنویسد؟
با خود می­گویم: آنچه به نگارش آید، نه زیباست، اندیشه را توان ِ وصف ِ رویا و خیال نیست. باورم هست، که آسمانی­ترین عواطف ِ دل، هیچ از دل بیرون نمی­روند. آن چه احساس می­کنم و می­کنیم. گویشی که از آن حس به ذهن ِ قلم جاری می­کنم و می­کنیم، متفاوت است. انگار کن تفاوت ِ بین ِ سادگی ِ حروف ِ الفبا را، با رازواره­های ِ درون ِ روح ِ انسان. می­خواهم بگویم: با این الفبا نمی­شود روح را نبشت، باید که این بهشت را به هـِشت.
نمی­دانم، شاید باید از شاهدی باز پرسم. آیا می­توان آهنگی را که کهکشان­ها می­نوازند و نواخته­اند، تنها با یک نت، یا حتی با یک نی، به نوازش درآورد؟ چگونه می­توان میخکی سرخ را ستود، آنگاه که چون قطره­ای خون، بر کفن ِ سپید ِ کوه نشسته است، و ابر و باد و باران را نیایش می­کند؟ آیا دشوار نیست بنگاریم نامه­ای برای دوست، و خیال و برداشت خود، از او به او بگوئیم؟
انگار می­کنم برای همگان دشوارست. هر آن زمان که خواسته­ام بنگارم، گسترهء اندیشه­ام را توان گنجایش ِ ستودن ِ دوست نبود و نیست. حتی رنگینه نام­ها و آواها هم در جان ِ ذهنم نمی­گنجند، چه رسد به یاد ِ دوست. خیال این که چه بزرگوارانند و توانا و دانا.
برای ِ دیدن ِ یاد ِ آن­ها، باید آبی ِ دریاها را، در جنگل­های ِ سبز و انبوه برویانم. باید الفبای ِ تازه­ای برای ِ نگاشتن ِ احساس ِ خویش، اختراع کنم. باید دفترها را به گلبرگ­های ِ رنگین بیارایم، تا نگارش ِ نام و یاد ِِ آن نازنینان را شایسته باشد. باید دستور ِ زبان ِ گنجشک­ها را کشف کنم و خوب یاد بگیرم، تا بی­ریا جیک­جیک کنان همه چیز را به برگ­ها و شاخه­ها بگویم، تا باد به زبان ِ ریشه­ها برگرداند. یا، دست­کم در سکوت به پرواز بیندیشم و در خیال، آمیزش ِ باد و بال را ببینم. اگر توانستم بود بنگارم، باید نامه­ام بر گل­برگ­های ِ آبی بیارمد، و اگر پاکتی برای ِ پوشاندن ِ تن ِ واژه­ها لازم آمد، رنگش از فیروزه باید، خیس از اشک­های ِ شور به رنگ ِ مروارید پنهان.
نمی­دانم چگونه می­شود ماه را نوشت. ستاره­ها را شاید بتوان نقش زد، بر بوم، بر دار ِ قالی. سرود را توان ِ خواندنش هست اما نتوان نوشت. کوه و دشت را، آن گاه که برف ِ زمستان پوشانده، می­شود دید، در سپیدی کاغذ نیز شاید خیالی خالی بیارمد. اما به تابستان، بهار یا پائیز چگونه می­توان آن همه رنگ را نوشت. بال ِ پرندگان و ابرهای ِ گسترده را نیز. ابرهایی را می­گویم که انگار هر روز به مدرسه می­روند.
نام و نشان جزیره­ها را روی نقشه­ها می­توان نگاشت. اما بغبغوی ِ کبوتر ِ دلم را، حتی در خیال ِ ژنده­ام نیز نمی­توانم آویخت. واژه­هایم نمی­توانند و نتوانستند بر ارابه­های ِ باد فرمان برانند، تا خواسته­ام باد را ستایش کنم، مدهوش گشته­ام. نمی­توانم حتی در ستودن ِ نسیم نیز واژه­ها را به صف کنم و به رکوع و سجود وادارشان کنم.
شنیده­ام، کسانی چون بر توسنی نشسته­اند، به یاد ِ باد آن را جهانده­اند. آن­ها گذر از پرچین ِ باغی را، جهش از دیوار ِ کوتاه قدی را، یا پرش از جوی ِ آبی را، با گذر ِ گردونهء باد از پنج قارهء جهان، برابر نشانده­اند. بگذار دلخوش باشند و بنشانند، با باران چه می­کنند؟
این­ها که نوشتم پیش­کش، شاید اگر شما بدادم برسید، بتوانم باز هم آفتاب­گردانی بنویسم، که روی یکی از گل­برگ­هایش یک نقطهء آبی ِآبی نشسته باشد. شاید بتوانم صدف­های دریایی را برایتان بنویسم، مرواریدها را، آن زیبایی را، که با گردی ِ خویش کف ِ دست را قلقلک می­دهند.
این و آن همه شاعر و نگارندهء توانا کوشیده­اند. به چه میزان موفق بوده­اند تا عشق را معنی کنند؟ دستمال­های بدرقه را می­گویم.
آیینه­های رویایی را
کشتی­های ِ آفریدهء انسان­ها را
نشانی ِ ماهی­های ِ قرمز را
گنج­های ِ عاج را
گیسوان را که باد شانه کرده است، آنگاه که نسیم از درازی ِ گیسوی ِ سیاه نالیده که حیف، عمر کوتاه و گیسوی ِ سیاه ِ تو دراز
چشم ِ خرگوش ِ در انتظار
کرک ِ هلو و حس ِ چشیدن ِ دست
بوی ِ گردن­آویز ِ یاسمن.

ا. شربیانی نگارش و انتشار مورخ: 20/08/1389 از هجرت شمسی - تهران

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

بستر خیال



میگویند: پروانه ها با پاها مزهء شهد ِ گل را میچشند. حس ِ چشایی ِ نوعی پروانهء بزرگ، سیزده هزار بار دقیقتر از انسان است. زمین را که روزگاری نه چندان دور، بشر، مرکز کل کائنات می پنداشت، که حتی خورشید خجسته نیز با دیگر سیارات، به عشق او، در مدار میچرخید. سخت است باور کنیم، بال زدن ِ پروانه ای کوچک، این زمین ِ مرکز عالم را، بلرزاند. باور کنید، یاوه نمیبافم، علم محاسبه و نتایج را انتشار میدهد. برای همین چشمم همیشه، به دنبال ِ بال و پای پروانه ها بوده. در مسیر ِ پرواز ِ آن ها، گام برداشته ام. درنگی میکنم تا بار ِ سنگین ِ خاطر ِ خویش، زمین بگذارم. در راه و بستر ِ پر پیچ و خم ِ خیال و احساس. شاید، عطر ِ صدای ِ پای ِ پروانه ای به مشامم آید، یا بشنوم و شنیدم شاید، تصویر ِ پژواک صدای ِ چشیدن ِ پایی را، که بر سطح ِ مرمرین ِ جاده ای یا گلبرگی، خزان زده میسائید انگار. خزان، به اعتبار ِ بستر ِ خیالم، بهاران ِ دیگریست. خزان، این خداوندگار ِ رنگ آمیزی و آویزندهءِ نقش های بهشتی به بوم های ِ نقاشی ِ به گستردگی باغ و دشت بستر خیال. پروانه ها انگار در خزان، کمتر به منظر دیده می آیند و خویشتن می آرایند به جلوهء جمال. آیند و روندشان، بیشتر به نوشیدن ِ نوشداروی ِ شبنم، و دیدن ِ رنگارنگ ِ رنگ ِ گلبرگ و برگ و رگبرگ میگردد انگار. یا به کاری دیگر آنگاه که، جام ِ گلی را میکاوند. تا شهد ِ گواراتر از گوارا بنوشند، و برقصند به زیبائی ِ نهفته در رگهای ِ شاد و خونین ِ برگهای رنگین، که به آواز ِ باد، خویش را از شاخهء خانهء خود جدا میکنند و پریشان و عاشق به دنبال نسیم میدوند. از خود بیخود شده. شاید هم گاه چشمکی برهم زنند، و لذت ِ به سزا ببرند. رویای خویش ببینند، تا نقشهء نقش ِ تابلوهای ِ رنگ آمیزی شدهء، نقاش ِ ازل و ابد را، به بال های خویش به بخشند. تا با جوانه زدن ِ بهار، دوباره در بال هاشان، باز هم بروید، و آنها بخزند، روی ِ برگها، در هیبتی عجیب و در پیله، خود را آرایش کنند، و سپس درب ِ تاریک خانه گشوده و بال بگشایند. به گشت و گذار و تماشای باغ و راغ. حتما میدانید، پروانه ها، چشمانی مرکب دارند، که تعدادشان از یکهزارودویست، گاه، به هیجده ۱۸ هزار چشم نیز میرسد. البته که با همین توان است که میتوانند، حتی در پیله ای تاریک نیز، آن چشم اندازهای بدیع و زیبا را، بر بال ِ خویش نقش زنند، و آرایه ای بی بدیل. شاید نقاشان پیشین، به هوس ِ آفرینش ِ بدل ِ همین بالهای ِ پروانه ها بود، که قلم های سنگتراشی زمخت ِ سنگی و فلزی خویش را که با آن در سنگ ِ کوه ها حجاری میکردند، با نرمه مویی تاخت زدند. تجارتی پر سود آفریدند صاحبان گالریهای پر نقش نقاشان نامدار را با این تجربه. غرض واگویی تاریخ نیست، پرواز خیال است و بیان احساس. این روزها اما، قلم های ِ موئین کمتر نقش میکشند، بر بوم ِ آبرنگ ِ آن سهراب ِ سپهری ِ کاشانی ها، یا بر تابلوی ِ رنگ و روغن ِ ونسان ها، که شیدای ِ رنگ ِ رنگ بود و اهل هلند، و یا حتی بر کاغذی سپید یا رنگین نیز. قلم موهای بزرگتر، شاید هنوز با دیوارهای ِ کر و لال کارشان، کوتاه زمانی ادامه یابد. تا بر چشم اندازهای ِ زشت ِ رودرروی ِ نگاه ِ شفاف ِ آدمی، باشد که مسواکی زنند. تا چرک ِ دندان های ِ شهرهای ِ آلوده به دود را بشویند. با آبی ِ آسمانی یا رنگهای مرده و بیرنگ، دود و سایه را بزدایند. شستشو شاید برای ِ فریضهء صبح باشد، از سر ِ سنـّت و ناگزیر. این روزها، تصویر ِ نگارگران ِ دنیا، به همت پسران ِ همان نگارگران ِ قدیم ِ چین، دیجیتالی شده است. قلم ِ دیجیتالی، هر رنگی را که بخواهی، بر صفحهء تصویر، میپاشد. تا صورتکها را ابدی کند. اما جای ِ قلم های ِ موئین ِ تزئین ِ شده با موی ِ پشت ِ گردن ِ سمور را هرگز نمیگیرد، و جای ِ رنگ ِ زرد ِ ونسان را نیز. که به تجربه از طبیعت آموخته بود، آنگاه که می آمیخت رنگ را، به یاد ِ خاطرات ِ خویش. از بازتابش ِ نور ِ آفتاب، بر گلبرگ های ِ آفتابگردان در خیال ِ عشق بود و در جواب دل ِ شیدا. آن رنگها کجا، و پالت رنگهای آر.جی.بی. کجا. قیاس اگر کنم، انگار که آرد ِ آسیاب های برقی، جای ِ آرد ِ آسیاب های بادی و آبی را گرفته باشند. آسیاب هائی که برای آرد کردن گندم، باید آب ِ رود از راه تخته بند، با فشار ِ ریزشش از بلندای ِ تپه ها و آبشارها، سنگ ِ زبرین ِ آسیاب را میچرخاند، و غنچه های آرد ِ خوشبوی ِ گندم، از کناره های ِ سنگ ِ زیرین، فرو میریخت در جوال ِ کشاورز کشتکار. تفاوت ِ دست پخت ِ آن نان، با نان ِ مصنوع ِ خریداری شده از «بازارچهء گلها» توفیر ِ این دو مثال است، و نوع ِ تصویر و تصور، و چشیدن آن پروانه ها، از شهد ِ گلها، آن هم در برگریزان ِ خزان ِ رنگها و آهنگها. شادکام بمانید، و همچنان با پاهاتان بچشید خرده ابریشم های ریخته بر سطح ِ هموار و مرمرین ِ کاخ های ِ بشکوه را، و بخندید بر گل ها، تا غنچه ها نیز، شکوفا شوند، و قناری ها و سینه سرخ ها بسرایند، داستان ِ آنها که، هستند از دوستان و باشند سربلند و برفراز ِ دره های ِ حتی مه آلود.





با ارادت همیشگی. ا. شربیانی نگارش و انتشار مورخ: 01/07/1389 از هجرت شمسی - تهران



۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

ستارگان در زمین


کاش آنجا بودیم، ستاره ها همگی آرمیده اند، خستگی راه درمیکنند انگار، از گردش به دور آسمان باز گشته اند. امّا، گویا چشمک نمیزنند. با چشم باز، دراز به دراز آرمیده اند. رنگ گلبرگشان، خوب بنگرید. نوری به رنگ سپید، آنجا درون جام. کهکشان راه شیری، با ابواب جمعی ستارگان، مهمان خاک زمین شده، پاهایشان درون زمین. سرها به آسمان. گویا بهشت را تفسیر میکنند.
.

احمد شربیانی، تاریخ نگارش و انتشار: 04/06/1389 مکان: تهران

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

شربیان خیال خویش

سلام، جناب باقری فرد، سپاسگزارم که شربیان را در جهان امواج زنده کردید. انگار آرامش و رامش به دیدنم آمده باشد. گویا همان، خیال خام کودکی­هاست. چه تصویر زیبائی از «دوی دا» آنجا نشانده­اید، دست مریزاد. دست مردانه­ات را می­فشارم و آرزو می­کنم کام دلت شیرین و شیرین­تر شود. مربای شیرین آن دیار. بالای تپه­ای که به «استاد علی­اکبر دئیرمانی یا قوشا دئیرمانلار» مشهور بود، چشمه­ای هست یا بهتر است بگویم بود، بالاتر از «یوخاری باغ» چشمه­سار کوچکی است، آنجا همیشه مرا یاد چشمه­ی مهتاب می­اندازد. یاد چهار عنصر تشکیل دهنده­ی هستی، چهار فصل و شش جهت و پنج حس که نوع ششم آن هم شاید عنایتی باشد به کسی یا کسانی. در هر کدام اگر به دیده­ی تحقیق بنگریم، خود راه است و صراط مستقیم می­نماید. همه به سوی او، و به او می­رسند. به آن زمان ازل، که او اراده کرد، تا به تجلـّی درآید. همان که حضرت حافظ به سبک بی بدلیل خویش، فرمایش فرموده که: در ازل پرتو حسنش ز تجلـّی دم زد، عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. شاید نیمه­ی دوم این بیت را این گونه نیز توانست خواند، که: عشق پیدا شد و آتش، به همه عالم زد. آتش و عشق پیدا شدند و همه جا سر کشیدند، هم­سان و رقیب هم. در خوانش دوم گویا عشق، همان آدمی باشد و همان سه عنصر، تشکیل دهنده­اش. که بی هریک، انسان می­پژمُرَد و می­میرد. بگذریم، تفسیرش نمی­کنم. آن هستی ازل، که اولین آفریدهء او هست در نظر ما خاکیان سفلی نشین، همان آب است و باد و خاک و آتش. که هر یک از دیگری زاد. ماده و چهار حالت از او، جامد، مایع، گاز و پلاسما. از کوانتوم و ... حرفی نمی­زنم. ساده، فقط از چهار آخشیج (عنصر) و چهار موسم (فصل). هرگاه، نام یکی بشنوم، بنگارم یا بخوانم، دیگرگونه می­شوم، انگار هریک شربیان خیالم هستند. چهار دیوار هستی. به واژه، قابل نمایش و ترسیم نیستند. با واژه به پندار ره نمی­جویند. چرا؟ چون، دیگر واژگان هر زبان و گویشی، از آن چهار، مشتق ­شده­اند. در طبیعت نیز، انگار سرشت هر چهار، یکجا آرام و قرار نمی­گیرند. اما خیال ِ آدمی، پسند ِ دل، کارهای کارستان می­کند. راهنمای دیگر برمیگزیند، به جای ِ کلام و واژه، شعر و سخن، قلم مو و رنگ به استخدام خیال درمی­آورد و به کار می­گمارد. تا نقش زنند، به یاد ِ استاد ِ ازل، که نقش ِ هستی زد و آهنگ ازل سرود. دل، عقل را به سکوت می­خواند، بینائی را از او می­ستاند و با دستار چشم­هایش می­بندد. کار را به دست با کفایت پندار و خیال، سپس به ذهن می­سپارد، تا پردازش کند، تا نقش آن کارگاه ازل از نو، در خیال بیافریند، و سمفونی ِ هستی، برایش بسراید. در مینیاتور، اساتید فن، گویا بهترین آثارشان را، آن گاه آفریده­اند که، کور بوده­اند و از آسایش بینائی، محروم. همچو بتهوون، که بهترین سمفونی ِ خویش، آن گاه بیافرید، که ­شنوائی با او نبود، نمی­شنید. آن هنرمندان ِ نوا و نقش، گویا آهنگ و نقش ازل را، بهانه کرده­اند، دلها بهانه کرده اند تا آن زیبائی بیافرینند. شنیده­ام آن­ها که با نوا آشنائی دارند، گفته­اند: «وقتی ادبیات از سخن باز ماند، آنگاه موسیقی آغاز می­شود». لابد، خیلی هم بد نباشد اگر که این کلام غنی­تر شود که: «نقاشی، سکوت ِ عقل و، سمفونی ِ چشم­های ِ خیال است.» این گزیده گویی­ام را جدی نگیرید، فراموش کنید، به شربیان که بپردازم، مدهوشم، برهان گاه کامل نیست، عشق اسب چموش خویش میراند. خواهید پرسید: نقاشان که نقش خود، مگر از روی ِ مدل و سرمشق نمی­کشند و نمی­کشیدند؟ آهنگ سازان نیز، مگر ترنم ِ ترانه­ای را، آهنگ نمی­سازند؟ یا برای صحنه­ای، سازها را به شـِکوه و گلایه، از زلف ِ یار نمی­خوانند؟ در جواب باید بگویم، اما مگر جز این است که، نگاه ِ چشم اگر میل به الگو نماید و بنگرد، تا به خیال بسپارد آن خطوط. در لحظه، همان نگاه، به بوم نقاشی، نخواهد توانست، چشم دوخت. وارونه­ی این خیال نیز گزاره­ای درست است. گویا همین نماد بسنده باشد، که نگاشتم و خواندی. در خیال می­سرایم:

آب، آن روشنی ِ پاک، در آغوش ِ نسیم،
باد، آن روح ِ سحــــرگاه، پراکند، شمیم،
آتش، آن شعله ِ افلاک، برون شد، ز ِ حریم،
خاک، آن کوچه­ی رندان، به دلی گشت، مقیم.

دوستان می­گویند: بر سر ذوق و پسند، جای جدل و جدال نیست. اما، زندگی ِ نگاشته شده­ی بشر، بر روی این زمین، سراسر جدال بوده است. آن­هم بر سر ناچیزی که، ذوق و پسند. دست کم نگیرید این دو را. ذوق هم وزنه است و هم کفه­های ترازو. اما پسند، اندیشه و انتخاب دل ِ داور است. آیا بهتر آن که سبکتر؟ یا سنگینتر؟ گاه سبک بهتر است چون بار گناه، دغل و ناراستی، و زمانی سنگین، آنجا که باری تعالی فرمود: «ثقلت موازینه». شاید تکراری باشد، این روایت پیشترها بارها گفته اند و نوشته، اما اکنون که آن قصه پیش آمد، بار دیگر نگاشتم. خوب یادم هست، که ذوق و سلیقه­ها را همیشه ستوده­ام، و پسندیده نیز. دانائی ِ فارغ از رشک و حسد را، که خندیدن و خنداندن می­آموزد. مهر می­ورزد، به آرامش می­کشاند امواج ِ طوفان ِ دریا را. بار ِ غم از دوش ِ دوست برمی­دارد. تیرگی ِ دل­ها نیز می­زداید. حتی گاه، زیبائی و دلیل ِ هستی خارها، به رخ گل­ها می­کشاند در دفاع از حقیقت ِ حقّ. سخن از آن­هاست که زیبائی­های نهفته و راز هستی می­دانند انگار، چون شمایان ِ آن شربیان ِ آرمیده بر خیال کودکی. یا یکی به گوش جان­تان به زمزمه می­گوید. با این که، درک زیبائی دشوار است و داوری دشوارتر. حتی، برای اراده­های استوار نیز، گاه دست نیافتنی. آنان که در خیال می­سرایند: اندکی بیش یا کم؟ می­فهمند که، اندک بسیار است، و بیشترین، کمترین. کمترین توان، گاه به بیشترین بدی­ها تواناست. برای کمترین و بیشترین، نمایه­های زیادی در خیال اندوخته­ام. اما، بهتر آن که، دنبال نیمه­ی ِ گم شده­ی ِ سیب بگردیم در شربیان خیال خویش، امید که بیابیم.

احمد شربیانی، تاریخ نگارش و انتشار: مورخ 14/05/1389 هجرت شمسی، تهران

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

ا.بامداد

بامداد بودی و با امرداد یا همان امرتات آمدی. امرتات یعنی جاودانی. پس جاودانی و می­مانی. سایه­ات هنوز گسترده است، به گستردگی گیتی. به احترام آمدنت، دیروز خواستم، بسرایم. نتوانستم، کلامی آهنگین بگویم. این روزها خشکیده­ام و باز باید تر شوم. باید بازهم، آب را در ابتدای ِ ابر، ببینم. شاید هم دگرگونی آن دو حرف را در با. که ابتدای باران نیز، هست. اگر احساسم بارید و بارانی شدم. آنگاه، باران را بار ِ آن ابر، خواهم پنداشت. شاید، باز ببینم، آن زیبائی و مشتاقی را، که در سینه­ات ذخیره­ کرده بودی. تا از کلمه­ی باران، معلومم شود، که از بالا به پائین چکیده بودی. تا آمدنت را تداعی، و خود را آبیاری کنم. با واژه­های آهنگین، برای آن نازنین، که بامداد بود. آبیاری کرد واژه­های این دیار را. آبیاری، کمک به وسیله­ی آب است، و یاری می­دهد تا دانه­ها، هرجا و اینجا نیز، بشکفند و جوانه زنند. آبادی و آبادان شوند. تا آب و بادی باشد، یا آب باشد و دان، دانه. البته که دیده­ایم، خنده­هایت را، رقص و پایکوبی واژه­هایت را، در کوچه. در شعرها و نگاشته­هایت نیز که سپید و رنگی، به لب­های نازنین هر دوست، بارانی از شوق و آبادانی بار می­آورد. فکر کردم، باریدن هم، بر زمین گذاشتن بار ِ ابرهای ِ باران زاست. خواهی گفت، این سخن­ها چیست؟ اما امرداد، نام ششمین و به عبارتی هفتمین، و آخرین امشاسپندان است. این نام در اوستا بخصوص در سرودها، صفتی است برای اهورامزدا، مظهر زوال­ناپذیری و پایندگی پروردگار. اما در جهان خاکی نیز، سرپرستی گیاه و رستنی با وی است. برای همین با الف و ب کلنجار رفتم همان که ابتدای «ا.بامداد». نام را خود برگزیده بود، که نیز شش و هفت حرف دارد. در این نام برگزیده، مداد هم، نقشی به سزا دارد، جا انداخته بودم، مرا ببخشید. گفتم: اگر جملات زیاد شوند، خوانش­گر را حوصله سر می­رود. آنگاه در ِ کتری ِ جوش، باید برداشت، تا بخار، از ذهن­ها بیرون رود. آبی ِ آب بماند و سکون. ساکن چون همان مداد آنگاه که، پر پروازش با او همراه و همراز نبوده­است. آن نامی نامیرا، خود را «الف. بامداد» نامید. پس آب را، در ابتدای نام ِ گوارایش درست دیده­ام. مداد را نیز، که چون سنجاقکی، با چهاربال همیشه می­پرّد. لابد، آن بزرگوار نیز، با چهار انگشت دست راست، مداد پرواز می­داد، روی ِ جویبار ِ واژه­های ِ آبی، گیتی را وارسی می­کرد، تا تصویر واژه­ها و نقاشی­هایش، در کائنات نیز بروید، و عـِطر ِ نفس ِ گرمش، در مشام فرشتگان عرش، ببوید. چه زیباست که سالروز میلادش، فیروزه­ی آسمان، نگین خود، به تماشای همه­گان گذاشته است. عهد می­بندم اگر باران بارید و نگین کبود پوشانید. زیر باران روم. دشت را بینم، همیشه چون بهشت، چشم­ مرداد آمد، این رویا به کشت.
احمد شربیانی تاریخ نگارش 02/05/1389 تاریخ انتشار 06/05/1389 تهران